معين الدين نطنزى
153
منتخب التواريخ معينى ( فارسى )
بسوزد . شاه شجاع كه ارشد اولاد او بود دليرانه به زانو درآمد و گفت كه : بر انابت شيخ شاهدم ، چنانچه گفته است : سعديا بسيار گفتن عمر ضايع كردن است * وقت عذر آوردن است استغفر اللّه العظيم محمد [ بن ] مظفر ملزم شد و از آن عزم بگشت . نهايت كار او بدان انجاميد كه به بهانهء آنكه ضبط و نسق موقوفات بقاع خير نمايد ، مجموع اوقاف را به مقاطعه بستد و از شئامت آن حركت ، اكثر آنها ديوانى شد . بعد از استقلال و استقرار به تمناى جهانگيرى ، متوجه تبريز شد و بىمانعى و منازعى بستد . منجمان با او گفته بودند كه : زوال عمر تو بر دست امردى باشد . پيوسته از اين حكم دلتنگ مىبود . ناگاه آوازهء وصول شيخ اويس بن شيخ حسن از طرف بغداد گرم گرديد . محمد [ بن ] مظفر به تصور آنكه اين امرد او خواهد بود تبريز را چنانچه گرفته بود به جاى بگذاشت و مراجعت كرد . چون به اصفهان رسيد از غايت نخوت و جبروت كه داشت به اولاد و امرا ، تنگ خلقى پيشگرفت و اقطاعات و سيورغالات و مرسومات بالكلى مسدود گردانيد . پسران او شاه شجاع و شاه محمود با خواهرزادهاش شاه سلطان متفق شدند و نيمروزى كه در سراى خواجه بهاء الدين به تلاوت مشغول بود دليرانه اندرون رفتند . بيچاره از غايت توهم روى بديشان كرد و كيفيت آن حال باز پرسيد . شاه سلطان نزديك آمد و گفت كه : مقررى حضرت امير به خرج شاهزادگان وفا نمىكند . التماس دارند كه زيادت بر آن شود . محمد [ بن ] مظفر به جهت دفع الوقت گفت : اختيار تراست . هرچه صلاح باشد چنان كن . شاه سلطان فرودويد و او را بر سر مسند خشك فروبست و معا معا كور كرده به محفهاى نشاندند و به قلعهء ايزد خواست فرستادند . بعد از آن خويشان و برادران مملكت را بر خود قسمت كردند . مدت حكومت محمد [ بن ] مظفر بعد از فتح شيراز تا حين اين قضيه شش سال بود . پنجاه و دو سال بزيست . ذكر سيرت ابو الفوارس جلال الدين شاه شجاع بن محمد بن مظفر كمال نفس او تا غايتى بود كه در مباحثهء علمى اكثر طالب علمان مستعد را الزام