عبد القادر بن ملوك شاه بداونى

58

منتخب التواريخ ( فارسى )

قاضى صدر الدين جلندرى ثمّ اللّاهورى دانشمند متبحّر بوده و معتقد اهل تصوّف و سلوك ، بسيار خوش‌طبع و خوش‌صحبت بود ؛ اگرچه مشهور است كه وقتى از اوقات تلمّذ شيخ عبد الله مخدوم الملك كرده ، اما فقير تحقيق او را به مراتب از مخدوم الملك زياده يافتم . سعهء مشرب به حدّى داشت كه عوام گمان الحاد به او مىكردند ، حسن‌ظنّ بر او غالب بود ، در هر كه شيوهء تجريد يافتى اگرچه به ظاهر مبتدع بودى از روى اعتقاد به ملازمت او رفتى و دست‌بسته استادى و سخن آنها را حجّت دانستى . گويند مبتدعى به صورت مجذويى بر او گذشت ، قاضى دست بسته بنابر عادت خود پيش او به تعظيم ايستاد و او از روى فتّانى مىگفت و خضر دايم با ماست . قاضى در پاى او افتاد و گفت مرا نماى . مبتدع گفت الحال به واسطهء كدخدايى دختر خود دل‌نگرانى دارم و آن موقوف به هفتصد تنگه است . بعد از فراغ خاطر از اين كار تو را به خضر ملاقات مىدهم . قاضى فى الحال هفتصد تنگه به او داد . آن شخص بعد از دو روز به خدمت قاضى رسيد و گفت بيا كه خضر به تو نمايم و او را گرفته به دريا برد ، آن شخص بسيار طويل القامت و قاضى كوتاه‌قد بود در آبى كه تا به حلق بود رفته بايستاد و گفت بيا كه خضر اينجاست . قاضى گفت من آب‌بازى نمىدانم ، چگونه بيايم ؟ گفت تو را به‌جاى خضر دلالت كرده‌ام اگر تو نتوانى آمد گناه من چيست ؟ و حكايات ديگر مضحكتر از اين نقل مىكنند و نوشتن آن خالى از سخافتى نيست . از اينجا قياس ساده‌لوحى قاضى مىتوان كرد در زمانىكه اكابر لاهور را نامزد در اطراف كرده هر يكى را در شهرى به منصبى منصوب گردانيدند او را قاضى بندر بهروج از ولايت گجرات ساخته فرستادند . در همانجا به جوار رحمت حقّ پيوست و از او پسرى قابل شيخ محمد نام ماند كه در اين تاريخ قايم‌مقام پدر در آن شهر است . ميان اله‌داد لكنهوى از دانشمندان مستعد صاحب تصرّف بود و طبعى وقّاد داشت و ذهنى نقّاد و در فقه و اصول فقه و عربيّت نظيرش نبود . در نحو رساله‌اى نوشته به نام يكى از ارباب مكنت قطبى نام به التزام ايراد يصلح مثال در عين عبارت نه سابق و نه لاحق ، اگرچه خالى از