عبد القادر بن ملوك شاه بداونى

36

منتخب التواريخ ( فارسى )

ابراهيم سرهندى در بحث به‌موجب شيمهء لئيمهء خويش تحكّمات مىكرد و شيخ را آزار داد و فقير آنچه در كتاب شرح گلشن راز تصنيف شيخ محمد لاهيجى كه مريد به واسطهء « 1 » مير سيّد محمد نوربخشى است كه او هم در زمان خود دعوى مهدويّت كرده بر سر فتنه‌ها بار آورده بود به شرح و بسط نقل كردم و چون اين سخن مخالف مدّعاى شيخ بود ظاهرا باعث غبار خاطر او شده باشد و بعد از رسيدن به فتح‌پور او را فرمودند كه چند روز به خانهء خواجه عبد الصمد مصوّر شيرين قلم باشد . بنابر تلافى آن تقصير به طريق عذرخواهى پيش آمدم و استعفا نمودم . ضعف بسيار داشت در همان مجلس طشت آوردند و خون بسيار از دهان او ريخت و چون رخصت به‌جانب ديار گجرات يافت . غالبا در راه يا در وطن رسيده رخت از اين سراى فانى به‌سراى جاودانى كشيد و اين واقعه در سال 983 ه . بود و او مكتوباتى دارد كه از آن بوى غربت و فنا خيلى مىآمد - عامله الله بلطفه . شيخ اسحاق كاكو لاهورى پدر او شيخ كاكو نام داشته و مردم لاهور به او عقيدهء ولايت دارند . دانشمند متبحّر و متوكّل و متورّع بود . هرگز به خانهء ارباب دنيا نرفته و حاجت نخواسته ، دايم درس مىگفت جامع جميع علوم و صوفى مشرب و هميشه به حقّ مشغول مىبود و تا نمىپرسيدند سخن نمىگفت . روزى به مخذولى در راهى ملاقات نموده وى ديگچهء سفالين از شير و برنج به شيخ داده كه اين را بردار و همراه من بيا ، بىتحاشى و انكار آن را بر سر داشته در بازار گذشته تا به منزل رسانيد و از آن روز باز غل‌وغش نفسانيت از دل او پاك شسته شد و از علماى رسمى ممتاز گشت . در شهور سنهء 995 ه . شرف ملازمت آن بزرگوار دريافتم و روزى اين حكايت به تقريبى با شيخ فيضى كه در همان نزديكى خطاب ملك الشعرايى خواهد يافت ، گفتم . بنابر شيوهء او كه نفى جميع مشايخ ماضى و حال و اثبات خود بود به طريق استهزا مذمّت شيخ بنياد كرد و خاموش بودم . نمىدانم كه همان شب يا شبى ديگر در خواب ديدم كه شيخ ابو الفضل در صحرايى فرود آمده در ويرانهء كهنه كه دو سه ديوارى بيش نداشت شيخ اسحاق در جماعت توپچيان به رسم

--> ( 1 ) . در هرسه نسخه چنين است .