عبد القادر بن ملوك شاه بداونى

15

منتخب التواريخ ( فارسى )

را از دهشت و هيبت ياراى دم زدن نبود و فقير خود محو مطلق شده و تقصيرات خود را در نظر آورده مىترسيد كه مبادا احوال مكشوف ايشان شده باشد و جوهر اين‌كس را به صحراى ظهور آورند و در كمين برخاستن از مجلس بود در اين حين آن طالب علم پرسيد كه چرا نتواند بود كه ضمير و جهت عايد به شىء باشد ، چنان كه اهل معرفت گفته‌اند . به مجرّد استماع اين سخن برآشفتند و بشرهء مبارك ايشان سرخ و زرد شده فرمودند كه نه در اول ديدن اين شيطان تعوّذ گفته بودم و همان‌طور حقيقت شيطنت او ظاهر شد چون دانستند كه مقصود او چيست بارها لا حول و لا قوة الا بالله گفتند و اين بيت قصيده برده خواندند كه شعر : يا لائمى فى هوى العذرىّ معذرة * منى اليك و لو انصفت لم تلم جذبهء شيخ غالب شده فرمودند كه او را از مجلس برآورند و بعد از آن طلبيده استمالت دادند و حضّار را از مشاهدهء اين‌حال عبرتى عظيم روى نمود و آن شب در خانقاه بر من به دشوارى تمام گذشته انتظار صبح براى فرار مىبردم و نماز بامداد در اول صبح صادق زمانىكه بىچراغ روى يكديگر در نظر نمىآمد بلكه گمان شب داشتم در ملازمت گزارده شد و وقت طلوع آفتاب از حجره برآمده بر در مسجد ايستاده به ميان شيخ محمد امر به احضار ماحضر به جهت ما سه كس فرمودند و من هر زمان به وسيلهء ميان شيخ محمّد جهت گرفتن رخصت مضطرب بودم و حضرت شيخ مصحف در يك دست و نمك در دست ديگر به تقريبى تفسير آيهء كريمه - وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ - الايه مىفرمودند و در باب رخصت فقير اغماض مىنمودند و به تقريبى حسين خان را كه آن زمان در پرگنهء اهولى بود به خواهش تمام ياد نموده گفتند كه او توتهء من است و به مقتضاى جود ذاتى كه به هر كس از امير و فقير چيزى از زر نقد يا نمك يا غير آن مىبخشيدند به فقير يك تنگه لطف فرمودند و از جملهء خوارقى كه در آن سفر از ايشان ديد آن بود كه در راه انبيتهى وقت رفتن ما سه كس به ملازمت شيخ شخصى را به صورت گدايان به تهمت دزدى و راهزنى گرفته جامه‌هاى او را كشيده بودند و به نوعى خلاصى يافته همان ساعت به گدايى در ملازمت حضرت شيخ آمد و هرچند الحاح و زارى مىنمود هيچ به او ندادند حاضران را از بس كه شيوهء بذل از ايشان مشاهده كرده بودند عجب مىآمد به يكبارگى به اعراض فرمودند كه اين دزد را ببينيد كه هم راه مىزند