عبد القادر بن ملوك شاه بداونى
16
منتخب التواريخ ( فارسى )
و هم گدايى مىكند و از مجلس راندند و باعث حيرت مردم شد . چون نيك نگاه كرديم شناختيم كه همان شخص بود كه مستحفظان راه بار متعرّض شده بودند و مثل اين واقعهاى ديگر همان روز روى داد كه ذكر آن طولى تمام دارد و در سلخ رمضان سنهء مذكوره شبى همراه حسين خان از پرگنه به ايلغار روانهء انبيتهى شديم و همگى سعى اين بود كه نماز بامداد در ملازمت شيخ گزارده شود و صبح دميده بود كه از سه گروه راه اسپان را پاشنه كرديم و افسوس فوت جماعت داشتيم و نزديك طلوع در انبيتهى به مسجد شيخ رسيديم همان زمان حضرت شيخ از خانه برآمده به تحريمهء نماز پيوستند و فارغ شدند و گمان اين بود كه وقت نمانده باشد و به آن شرف مشرّف شديم و اين امر بر خلاف عادت بود چه هميشه نماز بامداد را وقتى مىگزاردند كه در طلوع صبح صادق گمان داشتيم . اتفاقا در آخر همان روز در مسجد بيان تصوّف مىكردند و بيتى چند از خواجه حافظ خواندند . در اين ميان يكى از اصحاب حسين خان مرحوم پرسيد كه خواجه حافظ مريد كه باشد ؟ فرمودند مريد خواجه نقشبند - قدّس الله روحه - و شخصى به تقريب پرسيد كه گوشت اسپ به مذهب امام اعظم چون باشد ؟ فرمودند كه امام اعظم خود گوشت اسب را خوردهاند و چون به اين بيت رسيدند كه ، بيت : صوفيان در دمى دو عيد كنند * عنكبوتان مگس قديد كنند من هم از جهت اعتماد بر اخلاص خود كه داشتم خالى ذهن پرسيدم كه مراد از دو عيد چه باشد ؟ اين سؤال موافق مزاج نيفتاد ، برآشفتند و فرمودند كه اين سخن را بايزيد و جنيد پرسد ، شبلى و منصور پرسد ، تو كجا و اين پرسيدن از كجا ؟ و در اين وادى افتاده سخنان بسيار به تقريب گفتند و من از خجالت سر پايين انداختم و نادم بودم و حسين خان انگشت حيرت به دندان گرفته ، هرزمان بهجانب من مىديد و يارانش همه متحيّر ماندند . ناگاه به طالع من غلغلهء هلال عيد برخاست به تهنيت و مصافحه مشغول شدند و به همين بهانه ملول برخاسته نماز شام در خيمهاى كه پهلوى مسجد در باغى بود رفتم و از زندگى سير شدم . چون حضرت شيخ اندرون رفته پيش مهمانان طعام كشيدند ، پرسيدهاند كه فلانى كجاست ؟ شيخ محمد خلف صدق ايشان جواب داده كه او از سر آن گستاخى نتوانست در مسجد بود ، رفت و به جماعت هم حاضر نشد . از پيش خود طعام و حلوا به تبرّك فرستادند و فى الجمله تسلّى روى نمود و اميدوارى عفو شد . به سحرگاه