عبد القادر بن ملوك شاه بداونى
65
منتخب التواريخ ( فارسى )
و در سنهء اثنى و خمسين و ستمائة ( 652 ) در حدود كوهپايهء بجنور لشكر « 1 » كشيده و از آب گنك گذر جوالاپور « 2 » گذشته و دامن كوه گرفته تا لب آب راست رسيد و غنيمت و بندى بسيار گرفته به تاراج و اسير داده ولايت كتيهر را تاخته به بداؤن و از آنجا به اوده رفت و به دار الملك شتافت و بعد از چندگاه خبر رسيد كه بعضى امرا مثل الغ خان اعظم و ارسلان خان و ديگران به اتفاق ملك جلال الدين برادر سلطان در نواحى تبرهنده آغاز مخالفت نهادهاند . سلطان از دهلى نهضت فرمود و در نواحى تبرهنده و كهرام و كيتهل جمعى از امرا در ميان آورده و امرا به صلح قرار دادند و به عهد و سوگند امان طلبيده به ملازمت سلطان آمدند و حكومت لاهور سلطان به ملك جلال الدين تفويض نموده به پاىتخت رسيد . و در سنهء ثلث و خمسين و ستمائة ( 653 ) مزاج سلطان با والدهء خويش ملكهء جهان انحراف يافته قتلغ خان را كه ملكهء جهان در حبالهء او درآمده بود در آورده جاگير داد و در اندك آن را تغير نموده در بهرايج فرستاد . او از آنجا هراس نموده به كوه سرمور درآمد و ملك عز الدين كشلو خان و بعضى از امراى ديگر با او موافقت نموده بنياد بغى نهادند و سلطان الغ خان بلبن را با لشكرهاى گران بر سر ايشان نامزد فرمود و چون فريقين قريب به هم رسيدند ، شيخ الاسلام سيد قطب الدين و قاضى شمس الدين بهرايجى و جمعى ديگر قتلغ خان و كشلو خان را ترغيب آمدن در دهلى و در آن ملك كردند و مردم دهلى نيز بر اين معنى تحريض مىنمودند و الغ خان اين صورت را معروض درگاه سلطان داشت . سلطان فرمود تا آن جماعت هر كدام به جايهاى خود متفرق روند و قتلغ خان و ملك عز الدين كشلو خان بعد از شكست مسافت صد كروه راه را در دو روز قطع نموده از سامانه به دهلى در آمدند و جماعت را كه باعث طلب ايشان بود نيافتند و قتلغ خان و كشلو خان نيز متفرق گشتند و الغ خان متعاقب ايشان به خدمت سلطان رسيد . و در سنهء خمس و خمسين و ستمائة ( 655 ) سلطان حكم به اخراج اكابر و اعيان شهر دهلى كرد و در آخر اين سال مغول در حدود اچه و ملتان رسيد و كشلو خان
--> ( 1 ) . متن از ترجمهء انگليسى و پاورقى آن اصلاح شد ( جلد 1 ، 130 - 131 ) ( 2 ) . در ترجمهء انگليسى : Miapur .