عبد القادر بن ملوك شاه بداونى

46

منتخب التواريخ ( فارسى )

شاهنشاهى ظل اللّهى در سنهء نهصد و هشتاد و دو باز مجددا در تاريخ سنهء الف و ثلث سى و دو حكايت او را كه از نوادر امثال و غرايب احوال است به اتفاق دانايان هند از هندوى به زبان فارسى ترجمه نموده نامهء خردافزا نام نهاده و تمثالى چند ديگر را كه از برنج ريخته بودند آورده پيش در مسجد دهلى كهنه فرود برد و فرمود تا لگدمال خلايق باشد و بار ديگر به طرف ملتان لشكر كشيد و همانا او را اين سفر نامبارك افتاد و عارضهء پر صعب عارض بدن او شد و بازگشته به دهلى آمد و در سنهء ثلث و ثلثين و ستمائة ( 633 ) از سراى عاريتى دنيا به عالم جاودانى عقبى رخت كشيد و مدت سلطنت او بيست و شش سال بود . بيت : از آن سرد آمد اين كاخ دلاويز * كه چون جا گرم كردى گويدت خيز و خسرو شاعران عليه الرحمه مىفرمايد : همه هندوستان ديدى غبار جيش التمش ( كذا ) * كنون بين باده نوش ديگران در سير ميدانش همان دهلى است اين گويا كجا شد چتر فيروزش * همان ملك است اين آخر كجا رفت آن‌قدر خانش زمين ماتمكده است و بهر خود ماتم همى دارد * به گاه زادن آن طفلى كه مىبينند گريانش و در افواه مشهور است كه سلطان شمس الدين آدم سرد بود و وقتى از اوقات با جاريهء جميلهء شكيله خواست كه صحبت كند و در خود آن قوّت نديد و همچنين چند مرتبه واقع شد تا روزى جاريه بر سر سلطان روغن مىانداخت و قطره‌يى چند از اشك آن جميله بر تارك سلطان ريخت . چون سر بالا كرده به جانب او ديد و سبب گريه را پرسيد ، بعد از مبالغهء بسيار جواب داد كه برادرى داشتم مثل شما اصلع بود از اين سبب او را ياد كردم و به گريه آمدم چون قصهء بند افتادن او را شنيده ، چنان ظاهر شد كه او خواهر حقيقى سلطان بود كه حق سبحانه تعالى او را از آن حرام محفوظ داشته و كاتب اين اوراق از زبان خليفهء آفاق يعنى اكبر شاه - خلد الله ملكه - هم در فتح‌پور و هم در لاهور شبى كه در خلوتگاه پايهء تخت اعلى طلبيده به تقريبى مخاطب ساخته بودند ، اين نقل را از سلطان غياث الدين بلبن