عبد القادر بن ملوك شاه بداونى
40
منتخب التواريخ ( فارسى )
از جانب محمد بختيار ضايع شدند و همانجا ديرهيى كرده فرود آمد و خبر شنيد كه پيشتر از اين شهر به پنج فرسنگى شهرى ديگر است كه پنجاه هزار ترك كه همه جنگى و مستعد كارزارند به مدد اين قلعه خواهند آمد . روز ديگر محمد بختيار بودن در آنجا مصلحت نديده و تاب مقاومت نياورده بازگشته بر سر آن پل رسيده پيش از آنكه او بيايد اميران راه با يكديگر جنگ كرده بودند و دو طاق را از آن پل كفار شكسته لشكر محمد بختيار از پيش و كفار در عقب مىآمدند و جنگ مردانه مىكردند در آن نزديكى بتخانهيى مستحكم بود ، شبى به حيله در آنجا گذرانيدند و صباح پايابى پيدا شده و پارهيى مردم كه گذشتند ريگ دريا حكم ريگ روان پيدا كرده آب دريا رفته رفته عميق شده اكثر لشكريان محمد بختيار غريق بحر فنا گشتند و بقيه كه ماندند لقمهء آتش تيغ كفّار شدند و به درجهء شهادت پيوستند . محمد بختيار از چندين هزار مردم با سيصد چهار صد كس در ديوكوت رسيد و از غصه مريض شد و به زحمت دق منجر گشت و همين مىگفت كه مگر سلطان محمد معز الدين سام را حادثهيى رسيد كه دولت از ما برگشته و چون ضعف بر او استيلا يافت ، على مردان اميرى بزرگ از امراى محمد بختيار از اقطاع نارنول به ديوكوت رسيده و او را صاحب فراش يافته و چادر از روى او برداشته بىمحابا به يك خنجر كار او تمام ساخت و اين واقعه در سنهء اثنى و ستمائة ( 602 ) كه سلطان معز الدين از عالم گذشته بود روى نمود و بعد از وفات سلطان قطب الدين ، اين على مردان عاقبت الامر به حيلهء بسيار چتر بگرفت و خطبه و سكهء لكهنوتى به نام خود كرده به سلطان علاء الدين مخاطب گشته و از بس كه سفاهت و نخوت و تكبر در سر داشت در ديار لكهنوتى نشسته ولايت ايران و توران را به مردم قسمت مىكرد و هيچكس را ياراى آن نبود كه بگويد كه اين ممالك از تصرف سلطان بيرون است چه تقسيم مىكنى ؟ مىگويند كه تاجرى واقعهزده از افلاس خود شكايت پيش علاء الدين نمود . پرسيد كه اين مرد از كجاست ؟ گفتند از اصفهان . فرمود تا به اصفهان مثال نويسند كه در وجه اقطاع او مقرر باشد . سوداگر آن مثال قبول نكرد ، وزرا اين معنى از ترس نتوانستند به عرض رسانيد و چنين تقرير كردند كه حاكم اصفهان به خرج راه و گرد آوردن حشم به جهت ضبط آن ولايت محتاج است . فرمود تا مبلغ خطير كه