شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى

288

المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )

ننمايد . هركجا عقده‌اى فتد قلمش * به زبان صرير بگشايد سينه‌اى كز نفاق گيرد زنگ * به حسام صقيل بزدايد مرا انديشه صواب در فتح الباب اين كار آن است كه لشكرى باران عدد و سپاهى طوفان مدد كه از شكوه ايشان ولوله در بحر و زلزله در كوه افتد ؛ جمع كنيم و از سر تعجيل بى توقف و تأنى روى به قهر و قمع اعدا آريم و اين مثل را كه : الملك بعد ابى ليلى لمن غلبا * 2 فروخوانيم و ببينيم . تا قبضهء شمشير كه پالايد خون * يا آتش اقبال كه بالا گيرد « 1 » نعمان چون اين كلمات بشنيد و استحقاق او در منصب پادشاهى و استعداد در مضمار شجاعت و دليرى و استبداد در غلبه خصم و زبردستى بر دشمن مشاهده كرد ، اصناف حشم و طبقات متجنّده را جمع آورد و از خزانه خود مالى موفور بر ايشان پريشان كرد تا به استكمال ادوات جنگ و ترتيب آلت حرب مشغول شدند و پس از يك ماه با چنين سپاهى « 2 » كه ذكر آن در تقديم افتاد ، عنان به‌جانب خصمان تافت و به سم ستوران دليران ، اكثر ولايت « 3 » ايران ، ويران كرد و هرگله كه در گياه‌زار و حوالى آن مرعى بودند براند ، چنان كه اهالى آن ولايت در بلايى بزرگ و غلايى عظيم فتادند و رسولان به نعمان فرستادند كه ما را معلوم و محقق گشت كه ملك يزدجرد ، حق بهرام است و هيچ آفريده را در آن شبهتى و ريبتى نه ، اما به‌سبب ظلمى فظيع * 1 / 2 و بيدادى شنيع كه از يزدجرد مشاهده كرده‌ايم و هنوز از دود آتشى كه او انگيخته ، فضاى عرصه گيتى مظلم و تاريك است ، نمىخواهيم كه بهرام قايم مقام او باشد كه از مزاج پسر خوى پدر ، بدر نرود و باز فطرت اصلى و عرق جبلى او آن اقتضا كند كه خون خلق بريزد و غبار فساد و گرد فتنه انگيزد . لمصنفه : ازو توقع خوى فرشته نتوان داشت * كسى كه طينت او بهره از سگى دارد

--> ( 1 ) - ب : گيرد بالا . ( 2 ) - ب : سپاه . ( 3 ) - ج : ولايات .