شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى

257

المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )

فطرت نيرنگ نزده ، به خنده هردو ياقوتش شكرريز * دو بادامش ز مخمورى سحرخيز قمر همشهرى سى كوكب او * شكر همشيره لعل لب او لها غرّة من تحت شعر كانّها * تبلّج صبح تحت جنح مساء فلو انّها فى عهد يوسف قطّعت * قلوب رجال لا اكفّ نساء * 1 و اردشير مفتون حسن و زيبايى و مجنون كرشمه و رعنايى او گشت و شبى فرصت جست « 1 » و با او جمع آمد . گويى سعود فلكى از رصد گردون ناظر بودند و استاد خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً * 2 در كارگاه تكوين حاضر و دختر پس از چند روز امارات آبستنى در خود احساس كرد و چون ميان ايشان سبب ميلى كه « 2 » به دو داشت ، صحبت زيادت شد ، روزى بر سبيل مباسطت گفت : دختر شاه اردوان صدف دردانه اردشير است . و او خود عداوت ذاتى با اردوان داشت ازين سخن برنجيد و پيشانى درهم كشيد و ازو نفرت گرفت و اشارت كرد به يكى از وزراى مملكت كه در خفيه او را در گرداب هلاك غرق و از شراب نيستى مست كند ، اما چون وزير جز امتثال چاره نداشت ، دختر را در پيش گرفت و با خود « 3 » گفت : آن دوستى گرم ، چنانت ز چه بود * وين دشمنى سرد چنين چيست بگو و چون دختر نقاب از چهره بگشاد و رخسار او كه مخايل آزادگى و شمايل شاهزادگى داشت ، مكشوف شد ، گواهى همىداد آساى او * سخن گفتن و فر و بالاى « 4 » او كه شاخش ز بيخى است و الا گهر * كشيده ز هامون به افلاك سر و دختر دريافت كه حال بر چه موجب است ، ترسيد كه ناگاه قضا بر وى نازل و بلا گرد او محيط شود و صورت نسب خويش را و حملى كه از اردشير داشت با وزير برطبق عرض نهاد ، وزير را بر حال او رحم آمد و دانست كه در هدم بنيان خدا كه : الانسان بنيان

--> ( 1 ) - ب : كرد . ( 2 ) - ب و ج : نسبت ميلى داشت . ( 3 ) - ب و ج : به او گفت : ( 4 ) - ب : سيماى او .