شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى

236

المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )

سرپنجه دولت و « 1 » بازوى اقبال ، چنان كه گوى در خم چوگان عاجز و سرگردان باشد ، او را ذليل و حيران و مضطرب و بىسامان كنيم . اسكندر در جواب نامه نبشت كه ما را صورت اين حال فالى نيك و بشارتى خوبست ، چنان كه دايره صولجان حاوى كره‌گوى « 2 » است ، حكم ما محيط مركز ملك او خواهد بود و در مقابله آن قدرى كنجد ، توبره‌اى خردل فرستاد ، يعنى زود باشد كه مذاق ترا از چاشنى حنظل قهر ما تلخى تمام به كام رسد * 2 و زمين بارگاه تو از مصادمت سنابك خيول ما با سرمه و توتيا برابرى كند . القصه چون روزگار نخواست كه سلك ملك دارا برقرار معهود منتظم ماند و قضاى مبرم و اجل مقدر همت بر آن داشتند كه وعده او منقضى و دولت او منتهى شود ، ناگاه روزى دارا خفته بود و حوالى درگاه او از خدم سپاه خالى مانده « 3 » ، دو مرد همدانى هم از لشكر او در خيمه دويدند و اندام نازپرورد او را به زخمهاى پياپى ، پاره پاره كردند و در ميان لشكر اسكندر گريختند و چون خبر به اسكندر رسيد كه چنين حالى واقع شد به تعجيل بشتافت و دارا را در آن حال يافت ، چون هنوز رمقى باقى بود و صورت شماتت دشمن بر مصداق : و انّ حيوة المرء بعد عدوّه * و ان كان يوما واحدا لكثير * 3 بر صحيفه حال خود مشاهده كرد آهى سرد بركشيد و اسكندر سر او را در كنار گرفت [ دارا « 4 » در آن حال تصور كرد مگر كسى طمع در افسر او كرده ، سرش را برمىدارد ، چشم باز كرد و گفت : اگر تاج خواهى ربود از سرم * يكى لحظه بگذار تا بگذرم چو من زين ولايت ببندم كمر * تو خواه افسر از من ستان ، خواه سر چندان مهلت ده كه تن از روان بپردازد ، پس از آن هرچه خواهى به عمل آر ، چه اين سر هرگز بىافسر نبوده ، اسكندر به هاىهاى گريست و خويش را بر او ظاهر گردانيده ، سر و

--> ( 1 ) - ب و ج : + و زور ( 2 ) - ج : كره و گوى . ( 3 ) - ج : خالى بود . ( 4 ) - اساس ندارد .