شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى
237
المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )
رويش « 1 » را ] ببوسيد و پوزش خواست و به ايمان غلاظ سوگند خورد كه من از اين حال ، بىگمان بودم و بدين قصد « 2 » رخصت ندادم . و دارا چون زخم سخت خورده بود و طمع از خود منقطع كرده و امارات ضعف و علامات موت مشاهده مىنمود ؛ التماس كرد كه دختر او را به نكاح خويش آورد و كشندگان او را « 3 » بازكشد و بيگانه را به حكم ايالت ، بر ملوك فارس نگمارد . اسكندر وصاياى او را متكفل شد و به اضعاف آنچه ملتمس او بود متقبل شد « 4 » و دارا نفسى چند بشمرد و گفت : پذيرفتگارى كنون مىكنى * كه از ملك خويشم برون مىكنى گر از گوهرم ، بر سر افسر نهى * نه اين است آيين فرماندهى مرا دست قدرت بر ايام بود * چنينم ز گيتى سرانجام بود مكن شادمانى كه دارا گذشت * ازين دخمه ، دارا نه تنها گذشت پدر چون همىكرد از آن درگذر * مرا گفت ، اى « 5 » نور چشم پدر ترا مردن من نصيحت بس است * جهان يادگار فراوان كس است
--> ( 1 ) - ج : تن . ( 2 ) - ج : - قصد . ( 3 ) - ب : بازكشندگان او را بكشد . ( 4 ) - ب و ج : - شد . ( 5 ) - ج : كاى .