شرف الدين فضل الله حسينى قزوينى
221
المعجم في آثار ملوك العجم ( فارسى )
چو گيتى به حشمت چو گردون به كوشش * چو كيوان به رفعت چو دريا به بخشش همه عز و تمكين ، همه جاه و رفعت * همه جود و مردى ، همه دين و دانش از آنجا كه غفلت كودكى و غرور جوانى است ، انديشه بر آن عزم مقرر كرد كه در امور مملكت مدخل سازد و آن شغل را به مساعدت گروهى كه با او متفق بودند به اتمام رساند و لهراسب از آن سگالش آگاه شد ، گشتاسب را حال خشونت طبع و حدت نفس پدر معلوم بود ، از خانه بيرون آمد ، با رفقهاى از خدم قدم در راه نهاد و غربت را بر وطن اختيار كرد و چون باد كه محيط مركز غبرا پيمايد ، مراحل و منازل بپيمود و چند سال منقطع الخبر شد و لهراسب را حفاوت پدرانه در جنبش آمد و از تقصير در بذل ملتمس او نادم گشت و چون به غير از وى قائم مقام و وليعهدى كه خاندان مملكت به دو تفويض كند نداشت ؛ متأسف و متلهف بماند و از هرطرف منهيان برگماشت و به هرجانب قصاد بفرستاد تا متفحص حال او شوند و از مكان و مستقر او اعلام دهند ، پس از مدتى خبر آوردند كه در متنزهى از بلاد روم كه چون روضهء ارم دلگشايست و چون بهشت روح افزاى : ترابها اطيب من النّسيم و مأويها الطف من التّسنيم ، * 2 مدام به معاقرت مدام و معاشرت با سقات گلاندام مشغول است . و او را از ملك پادشاهى استيفاى حظ به ملاهى و مناهى مأمول . لهراسب را ازين بشارت سكونى و سلوتى حاصل آمد و سينه او كه سفينه درياى انديشه بود ، منشرح گشت و هم در وقت رسولان فرستاد ، با اسب و خلعت خاص . و پيغام داد كه هرچند قرة العين از منهاج مطاوعت ابوين انحراف نمايد و حقوق والدين كه حكم ولى الدين دارد به عقوق مجازات كند و وفا را به جفا و ترك ادب مقرون دارد ؛ بر مقتضاى : اولادنا اكبادنا ، * 3 مهر ذاتى و شفقت جبلى و حفاوت غريزى مقتضى عفو و اغماض كرده و پرده مغفرت بر كرده او بپوشد . اكنون مهمات و مصالح بسيار به فرط كفايت او منوط است و امهال غيبت او اهمال آن مهام را مستدعى ، دل فارغ و خاطر آسوده دارد كه بعد از اين ملتمسات « 1 » او به اجابت مقرون خواهد بود و آنچه مأمول و مسوول
--> ( 1 ) - ب : متمنيات .