كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

685

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

ذخاير مشحون و سالها از حوادث گردون محفوظ و مصون . خواست كه چند روزى در آن‌جا اقامت نمايد تا ببيند كه در آيينهء زمانه چه صورت مىنمايد . داروغهء آن‌جا ابراهيم ولد پولاد كه مملوك ميرزا بود قصد ولى نعمت كرده خواست كه او را گرفته به سمرقند فرستد . ميرزا الغ بيك اين معنى دريافته از شاهرخيه بازگشت و چون صيد كه به پاى خويش به دام آيد با ميرزا عبد العزيز به سمرقند آمد . « 121 » و ميرزا عبد اللطيف به يوسون حضرت صاحبقران ، خان برداشته بود . جمعى را فرمود كه پيش خان زانوزده عرضه داشتند * كه ميرزا الغ بيك كسان ما را به غير حق كشته طلب قصاص مىكنيم . خان فرمود كه هرچه مقتضى شرع باشد برآن موجب عمل نماييد . * ميرزا عبد اللطيف به هرگونه حيل بل به‌محض تقدير حى لم يزل پدر و برادر را به قتل رسانيد و نام خود را به اين فعل شنيع بر زبان ابناى زمان مذكور و مشهور گردانيد و شرح ماجرايى كه ميان ميرزا الغ بيك و ميرزا عبد اللطيف گذشت و انواع خشونت و كدورت كه ميان ايشان ظاهر گشت قلم پاكيزه رقم مايل نقل آن سخنان نبود و از عرض آن حكايات و بسط آن كلمات اغماض كرده اعراض نمود . و ميرزا عبد اللطيف جمعى امراى برلاس و ترخان مثل امير محموديان توق و سلطان جنيد و سلطان يوسف و امير اسماعيل صوفى ترخان را كه در وقت مخالفت پدر و پسر در جانب او انواع جانسپارى كرده بودند همه را در مجلس خاصى طلبيده به قتل آورد . چه در روز فتح سمرقند . امير سلطانشاه برلاس و پسر او امير جلال الدين محمد را در وقتى كه پيش ميرزا عبد اللطيف مىآمدند ، امراى مذكور زخمهاى كارى زده امير سلطانشاه به راه آخرت رفت و پسر او بعد از دو سه روز پيرو پدر شد . بيت جهان با همه زينت و زيب او * نيرزد بدين رنج و آسيب او

--> ( 121 ) . حبيب السير : ميرزا عبد اللطيف از كمال قساوت قلب و قلت حيا از روى سخريت و استهزا به واسطه و بىواسطه سخنان ناخوش به سمع پدر مىرسانيد .