كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

48

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

جرغ‌النگ سوار شده متوجه جام گشت . چون اين صورت بر راى انور كه مصرع يك ذرّه ز نورش آفتابى است روشن شد ، فى الحال در نيمشب با جمعى كه حاضر بودند پاى عزيمت در ركاب سعادت آورده متعاقب او روان شد . على الصباح در صحراى نو برگ بديشان رسيده كسى فرستاد كه چرا ياغى شده‌ايد و آن حضرت يكسواره در ميان ايشان راند . همه پياده شده در گريه و زارى آمدند و به گناه معترف گشته در پاى آن حضرت افتادند . آن حضرت مرحمت فرموده كرامت عفو ارزانى داشت و همه را فرمود كه سوار شده ملازم ركاب ظفرانتساب بازگشته به پل سالار رسيدند و آن حضرت اعتماد كرده پيشتر به شهر آمد . جمعى كه موافق سيّد خواجه بودند گفتند اگر ترا معاف دارد فردا هريك ما را به عقوبتى كشد كه مرغان هوا را بر حال ما گريه آيد . ما كوچ ترا از خود جدا نمىكنيم . همه باز اتفاق نموده عازم صوب جام و طوس شدند و حضرت خاقان سعيد عزم انتقام جزم فرمود . در اين اثنا ، توكل تيمور تواچى از پيش امير مضراب آمده عرضه داشت كه ما در كنار آب بسيار بوديم . ميرزا خليل سلطان به وعده وفا نكرد و حكم شد كه امير مضراب به پايهء سرير اعلى آيد و آن حضرت امير حسن صوفى ترخان و امير فرمان شيخ را پيش سيد خواجه فرستاد و پيغام داد كه تو كيستى و چه خواهى شد . كجا از پيش من بهتر خواهى بود . هرچه رفت گذشت . الماضى لا يذكر . ما گناه تو عفو فرموديم و همان موچه و راه معين داشتيم . بيت بيا و همچنان برجاى خود باش * كاز آن مقبول‌تر باشى كه بودى امرا به سيد خواجه رسيده و نصيحت كرده مفيد نيامد و آن حضرت مىخواست كه او را به عنايت بازآورد .