كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
26
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
بعد از دو روز ناگاه از جانب آذربايجان خبر آمد كه ميرزا عمر ميرزا ابا بكر را گرفته عازم عراق و فارس است و آشوبى در آن ممالك افتاد و برادران مشورت كرده اتفاق نمودند كه در اصفهان مصاف دهند و ميرزا پيرمحمد مملكت يزد را به ميرزا اسكندر داده او در روز بيكسى سلطان را به يزد فرستاد و خود به مدد اصفهان روان شد و ميرزا عمر با لشكر گران به همدان آمد . ميرزا رستم حاجى مسافر را به رسالت پيش او فرستاد و ميرزا عمر او را نيك ديده و سخن صلح شنيده بازگرديد و برادران ايمن شدند و ميرزا اسكندر به يزد رفت . و ميرزا پيرمحمد از شيراز به عزم كرمان به راه شبانكاره و نيرز عزيمت نمود و ميرزا اسكندر از يزد بيرون آمده به موكب ميرزا پيرمحمد پيوست و به رسم منغلاى روان شد و خبر يافت كه جمعى بهادران كرمان به استقبال آمده در كميناند ميرزا اسكندر عنان ريز بر سر ايشان رانده گروه انبوه را به قتل آورد و بسيارى در قيد اسارت گرفتار آمدند و بدين يك حملهء دلاورانه سهمى در دل كرمانيان افتاد كه ديگر كسى پا از دروازه بيرون ننهاد و جناب نقابتمآب ، سيادت انتساب ، امير نعيم الدين سيد نعمة اللّه از كرمان بيرون آمد . به يمن نفس آن سيد بزرگوار ميان فريقين صلح شد . اما تا صورت مصالحه روى نمود ، بيرونهاى كرمان ويران شده قاعا صفصفا گشته بود . امير ايدكو پيشكشهاى پادشاهانه فرستاد و ميرزا پيرمحمد ميرزا اسكندر را تربيت و نوازش نموده اجازت جانب دار العبادهء يزد فرمود و خود به سرير سلطنت شيراز بازآمد . و در آن ايام ، ميان برادران اتحادى تمام بود . اما پيش از اين قضايا ، ميرزا رستم خبث باطن امير سعيد برلاس را دانسته بود و هردو چشم او را ميل كشيده در قلعه محبوس داشت و چون در يك چشم او اندك روشنايى مانده بود ، نيمروزى مستحفظان قلعه را مغلطه داد و از راه بىراهه ، چند شبانروز تاخته خود را به شيراز انداخت و ميرزا پيرمحمد چشم از عيب آنكه دشمن برادر را نگاه مىدارد پوشيده نظر بر آن داشت كه چون وقتى عدّو دولت من بود ، اين زمان لا يموت و لا يحيى