كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
1053
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
عبور نمود و امير برندق ، در اثناى راه ، دانست كه امير شاهملك به سمرقند رفته « 1 » و او را راه ندادهاند . فى الحال بازگشته متوجّه اميرزاده خليل سلطان شد و از شكستن پيمان كه شيوهء مردان و شيمهء خردمندان نيست انديشه نكرد و امير رستم طغاى بوقا ازو جدا شده در علياباد به ملازمت شاهزادگان و امرا رسيد و خبر بازگشتن امير برندق به عرض رسانيد و امير برندق شرمنده و منفعل به موكب اميرزاده خليل سلطان پيوست و عذرخواهى نموده بيعت تازه كرد و شاهزاده به قصد سلطنت و تلاش مملكت عازم سمرقند شد و عهدنامهاى كه در باب متابعت اميرزاده پير محمد نوشته بودند نابوده انگاشت « 2 » و چون امير شيخ نور الدين و امير شاهملك اين خبر شنيدند ، بيشتر از پيشتر ملول و محزون گرديدند و نالههاى حزين از دلهاى خونين بركشيدند و گوهر اشك به الماس مژه مىسفتند و به گريه و زارى مىگفتند كه اين درد چگونه توان نهفت و اين سخن چهسان بازگفت كه جمعى را كه تاب آفتاب عنايت پادشاه مغفرت پناه ذرّهسان از خاك راه برداشته و سالها سايهء همايون بر تربيت احوال ايشان گماشته ، درين فرصت كه او درگذشته ، و هنوز از واقعهء او چندان نگذشته ، حقوق نعمت او را نابوده انگارند و وصيت او را به هيچ بردارند . جاى آن است كه كوه سنگدل زار بنالد و از آسمان سنگ بارد . ما بارى به لطف الهى اميدواريم كه تا جان در تن داريم از فرمودهء او تجاوز ننماييم و از عهدهء وصاياى او حسب المقدور بيرون آييم و اللّه الموفّق . ذكر توجّه شاهزادگان به جانب بخارا و عزيمت حضرت عاليات به طرف سمرقند امير شيخ نور الدين و امير شاهملك با حضرات عاليات مشورت نموده
--> ( 1 ) . ظف : « جلال باورچى كه هنگام مراجعت امير شاه ملك از سمرقند ، از قيتول حضرات و شاهزادگان گريخته پيش اميرزاده خليل سلطان مىرفت در آنجا با او دچار خورد و قصهء رفتن امير شاه ملك به سمرقند و راه ندادن ارغونشاه او را به شهر با او بگفت . » ج 2 ص 493 ( 2 ) . ظف : « به قصد سلطنت و تلاش مملكت روى غرور به سمرقند نهادند . » ( ج 2 ص 494 ) .