كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
1051
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
مصرع نادان گمان مبر كه نصيحت كند قبول تتمهء داستان امير برندق كه به جانب تاشكنت رفته بود چون امير برندق با نوشتههاى امرا به تاشكنت رسيد و مكاتيب رسانيد ، امرا مضمون نامهها معلوم كرده همه را مسلّم داشتند و از بيعت پشيمان گشته به زبان اذعان گفتند كه سرير سلطنت كسى را رسد كه صاحبقران مغفور او را ولىعهد ساخته و ما برآنيم و هرگز از آن رو برنگردانيم و مجموع عهدنامه نوشتند و همهكس مهر خود بر آن نهاد و اميرزاده خليل سلطان به حكم وقت بر آن رضا « 1 » داد و عهدنامه را مهر كرده اتلمش را به رسالت فرستاد . « 2 » امّا همگى هماى همّت او در هواى سلطنت پرواز مىكرد و مرغ روحش در فضاى سوداى مملكت پر بازداشت و بعضى امرا نيز با سرّ ضميرش همراز بودند . « 3 » تا عاقبت او را بر آن داشتند و صورت اين معنى بر لوح خاطرش نگاشتند كه در سمرقند بر سرير سلطنت مىبايد نشست و گنجها را گشاده خاصّ و عامّ را به انعام و اكرام چاكر و غلام مىبايد ساخت و به چستى و چالاكى اين كار بزرگ را از پيش برد . بيت از سستى و كسالت كارى نمىگشايد * آرى طريق دولت چالاكى است و چستى
--> ( 1 ) . ظف : « به حكم ضرورت به آن رضا داد ، بىخواست و عهدنامه را به خط و مهر بياراست . » ( ص 491 ) . ( 2 ) . ظف ( به اختصار ) : « اتلمش را هنگام توجه طلب داشت و گفت اميرزاده پير محمد را نيازمندى ما عرضه داشته بگوى كه ما به اخلاص هواخواه شماييم و بر حسب وصيت صاحبقران شما را قايم مقام آن حضرت مىدانيم . بنابر مصلحت وقت اين سخنان به زبان مىگفت . » ( 3 ) . ظف : « بعضى امرا نيز با انديشهء درونى او همراه بودند و جمعى كه اسمى و رسمى نداشتند و از نو پيش او راه يافته به آرزوى امارت و بزرگى گاه و بيگاه شعلهء سوداى او را به دم و وسوسه و فريب تيز مىكردند . . . . » ص 492 - 491 .