كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

880

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

به درگاه اعلى فرستاده بودند رسيد و قهرمان قهر قتل او [ فرمان ] « 1 » فرمود و ضبط قلعه را به ملك محمد اوبهى رجوع فرمود . و هم درين ولا ، امير موسى « 2 » از جانب ماوراء النهر ، از پيش اميرزاده محمد سلطان ، رسيد و اخبار امن و استقامت آن ديار رسانيد و قطعهء لعل صد و بيست مثقال كه مربّى آفتاب در صميم كان بدخشان به صد خون جگر پرورده بود گذرانيد . و فرج بىفرجام با اهالى شهر دست از جان شسته فدايىوار مىكوشيدند و تقبچيان همچنان در كار بودند و هرگاه نقبى تمام شدى آتش زدندى و ديوار حصار افتادى باز از اندرون به گچ و خشت پخته برآوردندى و به زخم تير دلدوز و نوك ناوك جگرسوز نمىگذاشتند كه لشكر فيروز نزديك حصار آيد و فرج هنوز باور نمىكرد كه حضرت صاحب‌قران تشريف آورده قاصدى كه آن حضرت را مىدانست بيرون فرستاد و قاصد پيش حضرت آمده مواجهه و مشافهه سخن گفته و شنيده به خلعت و نوازش مخصوص شده بازگرديد و صورت حال تصوير و تقرير كرد و فرج نادان خود را بازى داده قاصد را ، هرچند مىدانست كه راست مىگويد ، به دروغ متهم ساخته محبوس گردانيد و همچنان لجاج ورزيده مىگفت اگر آن حضرت بودى لشكر از اين زياده نمودى و قريب چهل روز برين گذشت و آن حضرت در مقام تحمّل صبر مىفرمود و هرچند امرا عرضه مىداشتند كه لشكر به يك‌بار حمله كرده دمار از روزگار ايشان برآورند ، آن حضرت منع نموده فرمود كه تعجيل مكنيد شايد كه از كرده پشيمان شده در مقام اعتذار آيند تا رعايا مستحق قتل نشده اين شهر به كلى ويران نگردد . آن روز برگشتگان اصلا متنبه نمىشدند تا قحط و گرانى در شهر پديد آمد و رعيت و سپاهى خود را يك يك و ده ده از بارو انداخته به اركان دولت توسّل مىجستند و آن حضرت بريشان ترحّم فرموده نوازش مىنمود و چون ارادت قادر مختار تعالى سلطانه به خرابى آن ديار تعلق گرفته بود ، يك شنبه

--> ( 1 ) . ف فقط . ( 2 ) . ظف : امير موسيه ( چاپ تهران ) و ظاهرا : امير موسى كا - ظفرنامه چاپ كلكته : امير موسى .