كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
725
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
پانصد سوار شبيخون آوردند و اميرزاده پير محمد جار رسانيده بود كه از خيمهها بيرون نيايند و هر سوار كه بينند تيرريز كنند . حاجى آبدار كه ركن اعظم آن فتنه بود زخمدار شده عنان برتافت و باقى گريختند . فارسان فارس ايشان را تا كوچه باغها دوانيده بسيارى به قتل آوردند . پسر ابو سعيد پشت به حصانت يزد مستحكم داشته به نوعى قلعهدارى كرد كه مزيدى بر آن متصوّر نبود . فارسيان به طرف شرقى شهر كه به دروازهء سعادت موسوم است فرود آمدند و عرّاده و قرابغرا و منجنيق ترتيب دادند . امّا يزديان با وجود آن شكست هرروز بىالتفاتانه بيرون آمده جنگ مىكردند و درين ولا سونجك بهادر از طرف شيراز رسيده در ملاقات اول ، امراى اميرزاده پير محمد را در باب تقصير محاصره تشنيع كرد و سوبهء خود را چند قدم از جرگه پيشتر برد و استحكام تمام داد . ناگاه نيمروزى كه آفتاب گرم تافته بود و لشكر بيشتر در خواب رفته ، پيادگان يزد چون گرگان گرسنه با تيغهاى كشيده از شتر گردن دروازه بيرون دويدند و تا جناب سونجك بهادر بر خود جنبيد نوكران او را زخمى ساخته خيمهها تالان كردند و آتش در چپرها زده بازگشتند و چون نوكران سونجك جمع آمدند ايشان به دروازه رسيدند و امراى اميرزاده پير محمد مجال تشنيع يافته كيفيت واقعه . مصرع از جنابش سؤال مىكردند و بر سبيل استهزا حكايات مىگفتند و امير سونجك كينه گرفته ميان امرا دو گروهى شد و معاملهء يزد در اهمال ماند و يزديان را قوّت و قوت فوت شده و غلا به اعلى مرتبه رسيد و پسر ابو سعيد فقرا و غربا را از شهر بيرون كرده هرجا غله بود يك ساله جهت خداوند گذاشته باقى ضبط نمود و سه ماه ديگر گذرانيده بيچارگان به كلى از بىبرگى دل به مرگ نهاده و دست از جان شسته ترك سر گفتند و سربدارانه غايت كوشش مىنمودند . و حضرت صاحبقران در وقت عزيمت دشت ، امير مزيد برلاس را كه به حسب و نسب آراسته بود حكومت نهاوند تفويض فرمود . در اين اثنا به مسامع جلال