كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
723
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
سيرجان را كه در جهان بىمثل و نشان است ، به غلام خود گودرز نام سپرد و گفت من مىروم تا اقربا نگويند كه بددلى نمود و نيامد و چون مرا واقعهاى روى نمايد به هيچ وجه قلعه را به كسى ندهى و اگر هزار مكتوب نويسم و انگشترى فرستم التفات ننمايى كه من قلعه را به تو بخشيدم و چون او را حضرت صاحبقران محبوس ساخت در آن مجلس قصيدهاى كه مولانا مظفّر هروى در مدح او گفته بود به او رسيد و چند بيت از آن قصيده ثبت افتاد . نظم ز ابر دست گهربار شاه دريادل * چو گل شكفته به هر كشورى شهى عادل چو نيشكر كمربند گيش بسته به جان * زبان گشوده به شكرش چو سوسن ناهل كه تاجبخش كيان پادشاه ابو اسحق * هميشه نيّر اعظم ز تاج او شاعل فلك كه بخت بلندش هميشه بيدار است * دمى ز خدمت تختش نمىشود غافل فلك ز سايهء تاج ملمّعش خور يافت * چو در زمرّد ترصيع تخت شد داخل شها مراد سپهر از مدار او آن است * كه همچو بخت به درگاه تو شود و اصل سپهر منطقهء طاعت تو بست به مهر * كه گشت عالم كون و فساد در افاعل شد آستان سراى تو چرخ را مأوى * شد آستين قباى تو بحر را ساحل مراتب تو شد اطباق چرخ را حاوى * رواتب تو شد ارزاق خلق را شامل خضر صفت قلمت از چه شد به تاريكى * چو بودش آب حيات از بيان تو حاصل مگر ز بهر سه معنى است اين تردّد او * يكى اشاعت اسرار غيب مستقبل دگر افاضت انعام عام از توقيع * كز آن اليف الوف است در زمان سايل سه ديگر آنكه چو بخشد جهان سكندروار * كشد شمامهء طغراى عنبرين به سجّل ز پشت گرمى راى تو مهر پردل شد * ز روى تيغ تو بهرام كينهجوى و حل به يمن يم يمينت سهيل خورده يمين * كه من نيم به يمن جز براى آن مايل و شبى كه اين قصيده به مطالعهء او رسيد ، جز بر شمعدان طلا كه در نظرش