كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

701

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

همه را نواخته به خلعت و كمر مخصوص ساخته و فرمود كه آن‌چه آورده‌اند مقبول است و عذر مسموع . امّا تا خود نيايد به جايى نمىرسد . « 1 » ايشان بازگشته و خبر رسانيده اهل قلعه آغاز جنگ كردند . امير طهرتن پيش رفته و مصر را نصيحت كرده گفت اين چه خيال و سوداى فاسد است كه ترا بر مخالفت مىدارد و با حضرتى كه سلاطين هفت اقليم پيش او سپر انداخته‌اند ترا جز به وسيلهء عجز و مسكنت خلاص ممكن نيست . نظم به شاهى كه جمشيد و خاقان چين * بود پيش او بندهء كمترين نباشد ترا مصلحت داورى * همان به كه رو سوى عجز آورى مصر باز پسر خود و ستلمش را كه از خويشان او بود و به فرط دلاورى مشهور با اسبان نامدار بيرون فرستاده التماس اوّل نمودند . حضرت صاحب‌قران دانست كه خاطر بيرون آمدن ندارد و آن جماعت را بند فرمود « 2 » و لشكر در شب به كوه برآمدند . آن حضرت صباح پسر مصر را طلبيده و آن نارسيده هنوز در سنّ شش سالگى بود ، امّا به غايت مطبوع و شيرين زبان . پاى آن حضرت بوسيده به لفظ دلپذير زارى نمود و خون پدر درخواسته رخصت طلبيد كه او را با كفن و شمشير به حضرت آورد و آن حضرت ترحّم فرموده و خلعت پوشانيده حمايل زرين شاهزادگان در گردن او كرده با جمعى پيش مصر فرستاد و مصر شادمان شده اهل قلعه به دعا و ثناى آن حضرت فرياد برآوردند و مصر سراسيمه و حيران شده قوت نفس و دليرى آن نداشت كه اعتماد كرده بيرون آيد و به عراده و منجنيق خانه‌هاى ايشان ويران شده فغان از اهل قلعه برآمد . مصر مادر خود را با تحفه‌هاى خوب فرستاده عرضه داشت كه فرزند مرا

--> ( 1 ) . ظف : « بايد كه هيچ انديشه به خود راه ندهد و بىتوقّف بيرون آيد . » ص 491 ( 2 ) . ظف : « و روز يك شنبه بيست و يكم ماه مذكور ( - شعبان 796 ) اميرزاده محمد سلطان با لشكرى كه ملازم او بود به معسكر همايون پيوست . »