كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
571
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
را به عهدهء درايت و كاردانى او كرده امير محمد سلطانشاه « 1 » را با او تعيين نمود و رايات همايون به عزم مراجعت به ولايت رستمدار فرمود و حكام آنجا و امير ولى كه در آن ايّام آنجا مىبود گريخته « 2 » لشكر آن ولايت را به غارت زيروزبر كردند و آن حضرت به ولايت آمل و سارى درآمده امراى مازندران امير سيد كمال الدين و امير رضى الدين پسران امير سيد قوام الدّين به عزّ بساط بوس رسيدند « 3 » و لب سكّه به نام آن حضرت خندان كرده سر منبر به عزّ القاب همايون به آسمان رسانيدند . حضرت صاحبقران خدمت ايشان قبول كرده سادات را كه نور ديدهء اعيان عالمند منظور نظر عنايت ساخت « 4 » و لشكر را اجازت فرموده عازم دار السلطنهء سمرقند [ بىمانند ] « 5 » شد و تابستان آنجا گذرانيده قشلاق در سالى سراى واقع شد . و درين سال ، عادل آقا سلطانيه را معمور ساخته لشكر او به دو هزار رسيد و سلطان احمد از بغداد به تبريز آمده امير ولى كه از بيم سپاه منصور گريخته بود ، از راه گيلان در اوجان ، به خدمت سلطان پيوست . سلطان او را نوازش فرموده بعد از چند روز امير سنتاى را با او به سلطانيه فرستاد كه عادل آقا سركش را به هر نوع كه توانند رام سازند و سلطان در تبريز رنجور شده مرفوع الطّمع گشت و خبر مرگ او به اقاصى و ادانى ولايات رسيد . آقا لشكرها جمع آورده ناگاه خبر آمد كه حاجى سلطان به رسم منغلاى به حوالى زنجان آمد . عادل آقا را خبر فوت سلطان مقرّر بود . يراق ديد كه جمعى را به رسم شبيخون بر سر او فرستد . آقا امير لطف اللّه را كه داماد او بود
--> ( 1 ) . منظور امير محمد پسر سلطانشاه است ، پس بايد امير محمد را به صورت اضافه يعنى به كسر دال خواند . در ظفرنامه آمده : « و محمد پسر سلطانشاه را با لشكرى آنجا گذاشت . » ص 284 ( 2 ) . ظف : « امير ولى از موضع چالوس روى حيرت به دار الأمان فرار آورد . » ( 3 ) . ظف ( به اختصار ) : « نايبان خود را با نثار و پيشكش و خراج فرستادند . » ( 4 ) . ايضا : « ايشان را به متابعت لقمان پادشاه ، كه آن حضرت ولايت استراباد به او داده بود ، امر فرمود . » ص 285 ( 5 ) . ك ندارد .