كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى

49

مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )

نظم چمن مگر سرطان شد كه شاخش نسترنش * طلوع داد به يك شب هزار شعرى را و در صبحى چنين تازه و خرم ، بلبل سحرخيز قلم كه همدم شبهاى سودا « 1 » است و بوستان هر داستان را از گلبانگ صفير و آهنگ بم و زير او هزارگونه برگ و نواست گلهاى جانى از شجرهء طيبهء سخن برچيده بود و آن گل دسته را كه ثمرهء دوحهء جوانى است بدست فكرت گرفته چون دفتر گل ورق ورق بازمىگردانيد و دلش از خرمى باغ باغ شده زمزمه آغاز مىكرد . گاه به انشاد به‌سان مرغان گلستان فرياد و فغان برآورده نغمه‌هاى دلاويز مىانگيخت و گاه به انشاء چون ابر بهار درهاى آبدار بر گلزار اوراق به سخنهاى طرب‌انگيز فرومىريخت . در اثناى انشاد و انشا ، دوستى مردم ديده ، به‌سان مردم ديده ، چون نور به چشم خانه درآمد . مردم ديده را از مردمى او چشم‌روشن گشت و معنى النور فى السواد ديده از طلعت او معاينه ديد و آن دوست از بنان و بيان پرسيد كه : نظم خضر صفت قلمت از چه شد به تاريكى * چو بودش آب حيات از بيان تو حاصل قلم دو زبان به هر زبان جواب چو آب روان بازداد كه در بحرى غوطه خورده‌ام كه هر قطره از آن درى است و [ هر در از آن گردابى ] . « 2 » بار ديگر آن يار جانى به زبان مهربانى « 3 » قلم گهر رقم را گفت مىدانم كه لآلى منظوم از بحور علوم برآورده‌اى « 4 » و جواهر منثور به تيشهء انديشه از كان خيال « 4 » بيرون آورده . اكنون هر درى مكنون در

--> ( 1 ) . ايضا : سواد ( 2 ) . س : و هر درى كردانى ( 3 ) . ف : 2 مهربان ( 4 ) . س : جنان