محمد يار بن عرب قطغان

28

مسخر البلاد ( تاريخ شيبانيان ) ( فارسى )

مرادم تو بودى كه باز آمدى * نماندى من خسته را نامراد 37 و بعد از شرف ركاب بوسى به اعزاز و اكرام بسيار و اجلال و احترام بىشمار محمد خان شيبانى را به شهر بخارا درآورده ، آنچه لازم خدمتكار [ ى ] و مراسم دولتخواهى و هوادارى بود ، فوق آن به ظهور رسانيد و اسباب سلطنت آنچه محتاج اليه بود ، آماده ساخته ، مهيّا گردانيد و چند روز متعاقب طرح مجالس سور و سرور انداخت . و محمد خان شيبانى از مشقت راه برآسوده ، روز چند به عيش و عشرت پرداخت . بعد از آن لواى عزيمت به صوب سمرقند افراخت . و چون سلطان احمد ميرزا از وصول موكب همايون مظفر لوا اطلاع يافت ، مراسم استقبال بجاى آورده ، طريقهء اكرام و تعظيم و احترام نسبت به آن شهريار خجسته فرجام مرعى داشت . ( بيت : ) خان اعظم كه قدم زد به سراپردهء شاه * آفتابيست فرو [ د ] آمده در منزل ماه 38 الحق ، ديدهء دولت سلطان احمد ميرزا كه از گرد فتنهء معاندان غبارآلوده بود ، به كحل جواهر تراب اقدام محمد خان شيبانى از سر نورانى گردانيده ، مىگفت : ( شعر : ) به حمد الله كه بازم ديده روشن شد به ديدارت * گرفتم قوت جان از حقهء لعل شكربارت و اين دو شهريار سلطنت‌نشان مانند داود با سليمان بر يك تخت و همچو قباد با نوشيروان بر يك مسند نشسته . القصه ، چون ايام ضيافت به اتمام ( 15 الف ) رسيد و ايام محافل به اختتام انجاميد ، سلطان احمد ميرزا و اركان دولت معروض داشتند كه اكنون جناب خانى به امداد محبان تشريف دارند ، دفع شرّ مغولان هرچند زود شود ، به صواب اقرب مىنمايد . بنابرآن محمد خان شيبانى به مرافقت و به موافقت سلطان احمد ميرزا متوجه تاشكند شده ، يك منزل از شهر بيرون نشستند . و در منزل اول صلابت و ابهت محمد خان شيبانى را مشاهده نموده ، روزبه‌روز به ذروهء اوج كمال مترقى مىديدند و اختر سعادت آن جناب را يوما فيوما روى به ارتفاع معلوم مىكردند .