محمد يار بن عرب قطغان

266

مسخر البلاد ( تاريخ شيبانيان ) ( فارسى )

دور مىنمايد كه آمدن ايشان نزديك باشد ، اما عطيهء فتح و ظفر مستند به عنايت پروردگار است نه از بسيارى لشكر . اتفاقا از عجايب حكيم كارساز و غرايب لطف كريم بنده‌نواز ، لطيفهء غيبى روى نمود و هم در آن‌روز حضرت واهب العطيات به قدرت بالغهء خويش آنچه خواهش آن حضرت بود ، مهيّا و آماده فرمود و سپاه جليل المناقب كه به اطراف و جوانب فرستاده بود مراجعت كرده به اردوى كيهان‌پوى شتافتند . القصه ، بعد از آنكه سپاه ( 154 ب ) ظفرپناه متوالى و متعاقب سدّهء سنيّه و عتبهء علّيّه پيوستند ، از طرفين طلايه‌دارى كرده پاس مىداشتند . و روز ديگر از طرفين دلاوران ظفراثر مقابل يكديگر افتاده به تعبيهء صفوف لشكر برخاستند . چنانچه ميمنهء سپاه به فرّ و شكوه عباد الله سلطان و محمود سلطان آرايش يافت و ميسرهء لشكر را همين شوكت دوستم سلطان مزين ساخت و خود به ذات نفيس در قلب لشكر آرام نمود . و از آن طرف سلطان سعيد سلطان و ابو الخير سلطان و مظفر سلطان و مهدى سلطان و خداى بردى سلطان و غير هم اعلام مقاتله و مقابله برداشته ، به ترتيب و آرايش قيام نمودند و فوج‌فوج را در محل مناسب و موضع لايق مقرر فرمودند . ( مثنوى : ) صفير نفير قيامت‌خروش * برون برد مغز سران را ز هوش ز غريدن ناى اژدرستيز * شده شير هفت آسمان در گريز و از طرفين آتش محاربه و قتال و شرر شعلهء جدال به نوعى اشتعال يافت كه بىمبالغه شجاعت رستم دستان و سام نريمان در نظر جهانيان خوار گشت . خصوصا سلطان جمشيد نشان عباد الله سلطان كارزارى نمود كه داستان منقبت بهمن و قصهء جلادت رويين‌تن بسيار بىاعتبار شد . القصه ، بعد از محاربهء بسيار و مقاتلهء بىشمار اعداى پريشان روزگار راه فرار پيش گرفتند و جماعهء دلاوران به جهت تكامشى اعدا از عقب ايشان شتافتند . و خداى بردى سلطان برادر سلطان سعيد سلطان و بهادر سلطان پسر او را با فوجى از كبراى امرا مانند جان محمد اتاليق نيمان و تنگرى بردىبى قوشچى را اسير گردانيدند و به نام سرير كيوان‌مصير رسانيدند و برحسب فرمودهء ايشم يساول لب دور جلاير كه اين زمان در درگاه آن حضرت راه محرميت داشت ، ( 155 الف ) بهادر سلطان را از پاى درانداخت و همچنين شحنهء قهر آن حضرت