پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

72

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

آن هم در برابر خواهش يك كافر ؛ زيرا به چشمان آنها من يك كافر بودم . با اينهمه من به رعايت مهمان‌نوازى درخواستم را كردم . پيرمرد به من گفت كه « اى مرد غريب خواست من ، سود من با آنچه كه تو مىخواهى مغايرت دارد . من اشك يك خانواده را ديدم كه در حال التماس از من از چشمانشان سرازير شد ؛ من تهديدهاى يك ارباب سختى را شنيدم و در برابرش نلرزيدم و ليكن التماس يك مهمان ، مقدس است و صداى يك بدبخت صداى بينش ايزدى است . در برابر ميل پروردگار نمىتوان ايستادگى كرد . تو چنين مىخواهى كه آن‌دو شيفته زن و شوهر بشوند ؛ و ليكن به ياد بياور كه اين لطف ، بزرگترين لطفى است كه در حد توانائى من مىباشد كه به تو ارزانى داشتم . بينديش كه من با اين موهاى سفيدم از اينكه به جوانى تو ، به بىتجربگى تو تن در دادم سرخ نمىشوم ، چون به بندگى و اسارت تو احترام مىگذارم و باور كن كه اگر كسى در برابر آن‌كس كه بدبختى او را زير بار گران افكنده سر خود را فرود بياورد ، حتى سبب خشنودى خداوند مىگردد . پسرم اميدوارم كه اين نمونه براى تو پندى باشد ! اگر تو آسمان را ، ميهنت را ، خويشانت را دوباره ديدى ، اگر تو فرصتى يافتى كه به همنوعانت خدمتى كنى فراموش مكن كه زيباترين صفت توانائى همانا كارهاى جوانمردى است . » اين مذاكرات با رسيدن حسين قطع شد . او كه براى دانستن سرنوشت خود ناشكيبا بود همه‌چيز را ملتفت شده و شنيده بود . سرشار از سپاسگزارى خود را به آغوش پدربزرگ خود انداخت ولى من كه در آن سرداب همواره زندانى بودم نتوانستم كه گواه خوشبختى اين دو دلباخته كه فرداى آن روز باهم نامزد شدند و به زودى جشن زناشوئى خود را گرفتند بشوم . دوستكامىهاى شهداب لبريز شد و مطابق رسوم آن سرزمين آن را ميان مردم ، دم در كاخ بخش كردند و براى من يك قدح بزرگ از آن شربت با يك دسته گل فرستادند و از ته آن سياه‌چال من هم در خوشى آنها سهيم شدم .