پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

59

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

به ما لبخند مىزد . طاعون از كشتارش در شهر بايزيد دست كشيده و دوستان و خويشاوندان ميزبان ما و حتى عيسويان اجازه داشتند كه به ديدن ما بيايند . گاهى آقا ما را به ديوان خود مىبرد و درميان شيخهاى خيلى شايان احترام آن شهر مىنشاند او لذت مىبرد كه براى آنها داستانهاى بدبختىهاى ما را نقل كند و آنچه را كه من دربارهء آداب و رسوم و صنايع اروپائى برايش گفته بودم واگو نمايد . شبها معمولا پس از شامى كه در پهلويش مىخوردم پايان مىيافت . با توجهى كه به من داشت به حالت دلسوزى مىگفت « اى فرزند من ، تو اكنون مىبينى كه خداوند هميشه مهربان و بخشايشگر است . » و ليكن دربارهء آن زن ، خويشاوند آقا ، او دزدكى به ديدار ما ، دم در خانهء تازه‌مان مىآمد ولى هرگز از آستانهء آن گامى فراتر نمىگذاشت . پس از آنكه او دانسته بود كه نامهء من به ايران رسيده و ما اميدواريم كه به زودى آزادى خود را بازيابيم ديگر هيچ سخنى به ما نمىگفت ؛ و ليكن توجهاتش دربارهء ما هرگز حتى يك لحظه هم كاسته نشد . فرمانهائى كه از قسطنطنيه بايد مىرسيد و پاشا در انتظارش بود بالاخره رسيد . در آن ياد شده بود كه نامه‌هاى من و آنچه كه داشتم به من پس داده شود و مرا با احترام با يكدسته نگهبان به اردوگاه يوسف پاشا كه پس از يك مدت طولانى مغضوب شدن و عزل ، عنوان بيگلربيگى گرفته و فرمانرواى طرابوزان و ارزنة الروم و معدن گرديده ببرند . يوسف پاشا به سوى ارمنستان بزرگ پيش مىراند و سركردهء سپاهى بود كه هرروز بزرگتر مىشد و با آن سپاه ، او آهنگ كرده بود كه جانيك‌ها « 1 » ، كوجيك‌ها « 2 » را كه در سرزمينى در سوفن « 3 » باستانى جاى داشتند و ديرگاهى بود كه به سركشى مىپرداختند به فرمانبردارى وادارد . به جلگه‌هاى آندرس « 4 » كه بيگلر بيگى رسيد خبر مرگ محمود و پسرش احمد را شنيد و چون در تركيه جانشينى

--> ( 1 ) - Djanik ( 2 ) - Gudjik ( 3 ) - مشهور است كه در آنجا معدن طلا هست . ( 4 ) - Endres