پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

50

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

آن شدند كمتر جان توانستند بدر ببرند . بيشتر ارمنىها و ايرانيانى كه در بايزيد بودند سلامت خود را در گريز از آن شهر ديدند . زندانبان ما كه براى انجام يك تكليف مقدس مذهبى هر روز از دژ بيرون مىرفت تا به كار به خاك سپردن مسلمانان بپردازد به نوبهء خود دچار طاعون شد « 1 » و همين سبب گرديد كه ما بيشتر اوقات صالحيه و آن ارمنى ديگر را ملاقات كنيم . اينها به ما خبر دادند كه بيشتر كردهائى كه ما را بازداشت كرده بودند بيمارى گرفته يا در حال مرگند . پاشا با وجود لاقيدى متعارفى مسلمانان ، احتياطات خود را براى رهائى از بيمارى مرعى مىداشت . هراس در حرمسراى او افتاد يك كنيز در آنجا مرد و يكى ديگر به طاعون دچار گشت . بارى ، زليخا سوگلى پاشا بيمار شد و پريشانى كسانش دربارهء تندرستى او به چشم مىخورد . دستور دادند كه همهء مردم برايش دعا كنند و صدقاتى بدهند و بر طبق رسوم كردها يك شتر در راه مادر پيغمبر قربانى كنند . چه اميد بيهوده‌اى ! زليخا مرد و محمود پاشا كه با هيچگونه دلدارى آرام نمىگرفت ديگر از آن كاخ خود بيرون نرفت . روزگار براى تلافى كردن رنجها و دردسرهاى ما كه در اين اسارت خيلى سخت و طولانى دچارش بوديم به طاعون اجازه نداد كه به سراغ ما در آن سياه چال بيايد . ما لحظه‌اى به اين انديشه فرو رفتيم كه از آشوبى كه اين بلاى عمومى در شهر برپا كرده فرصتى بيابيم تا با گريز از اينهمه خطرات سترك رهائى يابيم . و ليكن صالحيه كه اغلب به ديدار ما مىآمد و صحبت مىكرد ، در دل ما اميد آزادى را به هر راهى كه مىشد به دست آورد مىافروخت جز راه گريز را ، كه باوجود بحرانى كه در بايزيد فرمانروا بود انجامش بسيار دشوار مىنمود ، آن غمخوار ما روزى گفت « اگر شما بتوانيد چند سطرى پيغام به دربار ايران بنويسيد بىگفتگو از آنجا درپى مطالبهء شما برمىآيند و آنگاه آزاد مىشويد . » اين زن غمخوار كه پندش را بيدرنگ به كار بستم برايم كاغذ ، باروت ، توپ و يك قلم نى فراهم آورد

--> ( 1 ) - ولى نمرد .