پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

44

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

مىكرد . اگر صداى امامها گاه‌گاهى خاموشى محيط را بهم مىزد من به خود مىگفتم اين صداها از دوستان من نيست آنان سرنوشت مرا نمىدانند و نالهء من به گوش آنها نمىتواند برسد . من ديگر آنها را نخواهم ديد . هر وقت كه شعاع آفتاب بر ديوارهاى اين سياه‌چال مىتابيد من به انديشهء برخاستن سپيده‌دم ، يا دره‌هاى خندان كرانه‌هاى شادمان كشورى مىافتادم كه در آنجا زائيده شده بودم « 1 » آواز صبحگاهى و شادىبخش پرندگان صحرا گاهى اشكهايم را در چشمانم مىغلطاند و به عكس آنچه تصور بشود صفير باد و هيجان سخت طوفانيش باعث مىشد كه در خود احساس لذتى بكنم كه به زبان نمىآيد . اغلب كه خود را تسليم رؤيا مىكردم در كنج خندانى خاطرات تلخ و شيرين گذشته در نظرم مجسم مىشد و مىديدم كه با پدر ، مادر ، خواهرها و برادرم دوباره گردهم آمده و آنها اشكهايم را كه از ديدگانم سرازير شده است پاك مىكنند . اين تصورات كه با خيال واهى شيرينى به شور آمده بودند آواى آن برادر گراميم را تا به گوشهايم رسانيد كه مىگفت : « اى قربانى خشم مردمان ، مطمئن باش كه سختىهايت سپرى مىشوند و تو به زودى از دست اينها رها مىشوى و هرگز با آنها نمىمانى . چه اهميت دارد اگر آفريدگار امروز از تو روى گردانيده است شايد روزى نامت را از فراموشى برهاند . » اين گونه انديشهء دلدارىبخش در دل مردم سياه‌بخت جاى دارد و آنان را در برابر دردها به ايستادگى وامىدارد و به كسانى كه از آينده بيم دارند حس اميد مىبخشد

--> ( 1 ) - لاپروانس