پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )
40
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )
براين بىچيزى تمام عيار و بدبختىها كه ما را تهديد مىكرد ، جنازهء يك بيگ كه به تازگى او را به فرمان پاشا كشته بودند در خاكى كه ما بر رويش افتاده بوديم چال كرده بودند . پس از نماز صبح ، زندانبان كه مأمور مراقبت ما بود در سياهچال را از بالا باز كرد و به كمك يك ريسمان ، يك سطل كه در آن اندكى نان و كمى ماست بود ، به پائين فرستاد . او به ما وعده كرد كه هر روز هنگام صبح و ظهر و عصر سرى به ما بزند و همين اندازه به ما خوراك بدهد . در تمام دورهء اسيرى ما خوراك بخور و نمير ما همينها بود . با اينهمه زمان پيش مىرفت و ما هيچ نشانى از چيزى كه بتواند سرنوشت مان را تغيير بدهد به دست نداشتيم . روزى رسيد كه نگهبان زندان نبود . صالحيه يكى از زنان خويشاوند محمود آقا اجازه يافت كه با يك زن ارمنى نان و ماست ما بياورد . او چادرى بود و آن وقت با ما هيچ سخنى نگفت و ليكن بعدا به تقليد آقاى بزرگوارش ، آن زن به ما نشان داد كه چهاندازه به دردهاى ما غمخوارى مىكند و براى آنكه از سختى آنها بكاهد گاهگاهى با ما همسخن مىشود . خيلى درست است كه در همهء كشورها حساس بودن و نازكدلى خوى اصلى زنان مىباشد . هشتمين شبى كه از دورهء زندانى شدن ما گذشت شنيديم به در تالارى كه بالاى سياهچال ما بود سخت كوبيدند و در باز شد . ما از پرتوى كه به درون آن تاريكى تابيد خيره شديم و صداهائى را شنيديم كه به گوشمان غريبه نبود ؛ آن صداى كردهائى بود كه ما را بازداشت كرده بودند . يكى از آنها نزديك آن سوراخى سرداب آمد و با بىشرمى به من گفت « روزگارت را چگونه مىگذرانى ، پطروس آقا « 1 » آنجا چه كار مىكنى ؟ راجع به زندگى در بايزيد چه انگار مىكنى ؟ » چون با لحن تحقيرآميزى با من صحبت كرد از پاسخگوئى خوددارى كردم . آن كرد سخن خود را دنبال كرد و گفت « مطمئن باش كه ما براى آزار رساندن به تو اينجا
--> ( 1 ) - اين نامى بود كه كردها روى من گذاشته بودند .