پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )
41
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )
نيامدهايم . افندىمان در صندوقهايت نامههائى يافته كه مىخواهد بداند كه مضمون آنها چيست و اسبابهائى پيدا كرده كه نمىداند به چه دردى مىخورند . بايد كه به بالا بيائى و به ما در اينباره توضيح بدهى و يادمان بدهى . اين ريسمان را بگير و آن را محكم به گردهگاهت ببند تا ما آن را به بالا بكشيم . » به او پاسخ دادم : شما مىترسيد كه در اين سرداب فرود بيائيد چونكه مىدانيد ما از آن مردمانى نيستيم كه همينطور سر جاى خود بايستيم تا ما را خفه كنيد و از خود ايستادگى نشان ندهيم . و ليكن چه اهميت دارد اكنون من براى زندگانيم ارزشى قايل نيستم و پيش شما مىآيم . عمر آن سرباز عثمانى مىكوشيد كه مرا از اين انديشه منصرف كند ؛ به او گفتم : بايد بدانم كه چه مىخواهند اگر هنگامى كه من در بالا هستم صدايم را ديگر نشنيدى بدان كه مرا كشتهاند و آنوقت خودت بايد حساب كارت را داشته باشى و تكليف خودت را معين كنى . چون به تالار بالائى رسيدم يكه خوردم چون همان كردهائى را ديدم كه مرا در اين گرداب شوم و بدبختى افكنده بودند . نزديك يك ساعت نزدشان بودم تا طرز به كار بردن سلاحهاى مختلف ، ساعتها ، دوربينها و ابزارهاى كمياب ديگرى را كه آنها به من ارائه مىدادند به آنها بياموزم . سپس من قسمتى از نوشته را كه بنظرم خيلى براى آنان ناگوار و ترساننده بود به فارسى خواندم . همهء اين توضيحات كه به پايان رسيد مرا به سياه چالم بازگرداندند . در يكى از همصحبتىهائى كه با صالحيه آن زن نيكوكار داشتم او به من آموخت كه پاشا چه وسيلههائى به كار مىبرد تا اينكه زندانى بودن مرا پنهان نگاهدارد . او گفت كه « پاشا سوگند خورده كه همهء خانواده ما را يك جا نابود مىكند اگر يكى از ما از دهانش درآمده باشد كه شما را در اينجا به زندان انداختهاند . همين تازگيها دو مرد در بازار باهم صحبت مىكردند و يكى به ديگرى مىگفت : آنان را آزاد خواهند كرد . همين كلمه كافى بود كه آنان را بازداشت كنند . ايشان را زير ضربات نابود كردند تا اينكه بدانند كه اين سخن از كجا درز كرده