پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )
34
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )
سليوان « 1 » همچنين است . خيلى كم پيش مىآيد كه مردى بيش از سى سال در اينجا زندگى كند . » به همان ميزانى كه پيش مىرفتيم من به راحتى حس مىكردم كه سوارهاى تازهاى به نگهبانان ما افزوده مىشوند و از فاصله به فاصله به آنها بيشتر برمىخوريم . خليل آقا كه شگفتى مرا مىديد به من گفت كه اينها مسافرانى هستند كه براى آنكه از اين گذر خطرناك كوه بگذرند خود را به اين دستهء ما مىرسانند تا با نگهبانى دستهء زير فرماندهى من به مقصد خود برسند . اين توضيحى را كه او مىداد بى آنكه من از او پرسشى كرده باشم بدگمانى مرا بجاى آنكه كمتر كند مىافزود . و ليكن من تا حدى به خود اطمينان مىدادم كه به خاك ايران خواهم رسيد و نمىخواستم باور كنم كه كردها كه خيلى از شاه ايران بيم داشتند به خودشان اجازه بدهند كه مرا بكشند و شاه را سخت خشمناك كنند . در پايهء كوه آرارات رودخانهاى روان است كه آب خود را به درياى خزر مىريزد و آن ، مرز تركيه و ايران است . هنگامى كه ما از آن گذشتيم خليل آقا نزديك من آمد و اين سخنان را خطاب كرد : « اميدوارم كه اين ساعت براى تو شادىآور باشد ، پس از اينكه اينهمه فرسنگها را پيموديم و از سرزمين فراخ عثمانى گذشتيم به مرز ايران رسيديم . كاش رسيدنت با بركت باشد ! كمى خستگى در كن ؛ اسبان ما نياز دارند كه كمى آسايش بيابند و رفع خستگى بكنند و در چند لحظه ما به دهكدهاى مىرسيم كه زيردست خان ايروان است . كاش ايرانيان ميزبانان تازهات همانگونه كه ما از تو پذيرائى كرديم بكنند ! » ما در يك دشت از اسب پياده شديم و خدا را سپاسگزارى كردم از اينكه تا اين سرزمين دوردست ما را رسانيد ؛ كه ناگهان ديدم پيرامون مرا نگهبانانى كه مىبايست مرا نگهدارى كنند گرفتند . يك كرد كه در پشت سرم بود كمرم را گرفت و آن ديگرى بازوهايم را بست و آن سومى طپانچههاى مرا كه به كمرم بسته بودم باز كرد و مرا نشانه گرفت
--> ( 1 ) - Selivan كردها به استان بايزيد اين نام را مىدهند .