پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

35

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

و تهديد كرد كه در خواهد كرد . هر كوششى كه مىخواستم بكنم بيهوده بود . چشمانم را بستند و دمرو مرا انداختند و يكى از اين پليدان پاى خود را با اين حالت بر روى من گذاشت . در اين لحظهء ترسناك هيچ انديشهء پستى به ذهنم نرسيد من فراموش نمىكردم كه در زير جامه‌هايم ، پنهانى ، نشان افتخارى دارم كه رويش كلمه‌هاى « شرافت » و « ميهن » كنده شده بود و من از خداوند خواستم كه افتخار و كامكارى به كشورم ببخشد ؛ گمان مىكردم كه اين آخرين خواسته‌هاى زندگى من بود . هنگامى كه كسان من يعنى آن سرباز عثمانى و دو نوكر ديگرم را نيز مانند من خلع سلاح كردند و كت آنها را بستند ، كردها ما را از روى خاك برداشتند و بر روى اسبها نهادند و به راه افتادند بىآنكه من بتوانم بفهمم كه از چه راهى مرا مىبرند يا اينكه به من روشن شود كه به چه سببى ما را اين‌چنين مىكشند . شايد ما را مىخواهند خفه كنند « 1 » . در ميان اين كوهسار بىسكنه كه رشتهء آن به سوى قفقاز كشيده شده است دره‌اى ژرف و تك افتاده هست كه صخره‌هاى شيب‌دار آن را فراگرفته است . هيچ مسافرى هرگز پاى خود را به آنجا نمىگذارد ، چوپان نيز كم پيش مىآيد كه گله‌اش را در آنجا بچراند و اين كنج تنهائى به نظر نمىآيد كه بجز براى اين جانوران درنده يا دزدان به كار كس ديگرى بخورد . به آنجا كه رسيديم كردها مطمئن شدند كه من نمىتوانم از چنگشان بگريزم . پس چشم‌بند مرا برداشتند و به من اطمينان دادند كه « مرا نمىكشند » يكى از آنها ساعت مرا برداشت و با شتاب به سوى بايزيد تاخت تا به پاشا آگهى و نشانهء گرفتارى مرا بدهد . كردهاى ديگر روپوش پشمين خود را پهن كردند و به سوى مكه ايستادند و با امنيت خاطر نماز عصر را خواندند

--> ( 1 ) - محمود پاشا خيلى به اين كار اهميت مىداد كه بازداشت ما پنهانى باشد . به اين سبب بود كه او ما را در شهر بازداشت نكرد بلكه در مرز ايران كه چهار فرسخى بايزيد است بازداشت نمود .