پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )

29

مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )

فصل چهارم تصوير محمود ، پاشاى بايزيد - نخستين مصاحبه - نطق رياكارانهء وى به مؤلف - او وانمود كرد كه به مؤلف يك دسته نگهبان مىدهد تا او را به ايروان برساند . محمود ، پاشاى بايزيد مردى بود سى تا سى و دو ساله ؛ با خطوط سيماى نجيب و كاملا متناسب ؛ نگاهش تيز و چهره‌اش خشك و سرد ، در زير ظاهرى گيرا ، دلى پست و هرزه و خبيث داشت . در همهء آن استان او را مردى رياكار و بيرحمى بيمانند مىشناختند . چندين بار اين حالت را در او ديده بودند كه با يك گروه دشمن ، پيمانى بسته و سوگندهائى خورده و دشمن او با اين وضع خود را تسليم نموده و به نزدش آمده و هدايا داده و آنگاه وى آنها را بيرحمانه كشتار كرده است . در هنگامى كه من به بايزيد رسيدم در ميانهء يك جشنى كه برپا شده بود جان يكى از پسرعموهايش را گرفت و تنها گناه آن جوان جنگجو اين بود كه چرا مردم دوستش داشتند . بارى او با برادر تنى خودش ، ابراهيم پاشا كه پس از اين يادش مىكنيم در جنگ بود . محمود پاشا با حالت خشك و سردى كه رسمش بود ما را بر روى يك پشت بام در هواى آزاد پذيرفت و فرمانى را كه من با خود مىبردم گرفت و نگاه تندى بر آن انداخت و سپس روى خود را به سوى سركردهء سربازهايش گرداند و گفت « همهء اينها به نظر من مشكوك است . نگاه كن آن كسى را كه ادعا مىكند ينىچرى است