پير آمده ژوبر ( مترجم : على قلى اعتماد مقدم )
30
مسافرت در ارمنستان و ايران ( فارسى )
و همراهش مىباشد تو مىشناسى ؟ آن ارمنى كه او را راهنمائى مىكند بازداشتش كن ولى دربارهء خودش او را آزاد بگذار تا به هر كاروانسرائى در شهر كه دلش مىخواهد برود . » من با پريشانى بسيار از نزدش بيرون آمدم . با اينكه از سرباز عثمانى و نوكر و راهنماى ارمنى خود محروم گشتم تصميم گرفتم كه بيدرنگ به راه بيفتم . چه نقشهء بيهودهاى ! اسبهايم را به فرمان پاشا توقيف كرده بودند . هركس از من دورى مىجست و عيسويان به ويژه از ترس اينكه مبادا بهانهاى به دست او بدهند كه چرا به من يارى كردهاند از بيم چنين افترائى از نزديك شدن با من به لرزه درمىآمدند . من به اندازهاى در كاروانسراى بىيار ماندم كه برايم ميسر نمىشد كه كمى نان و يك پلاس براى خوابيدن خود فراهم كنم . با اينهمه ، پاشا از آن سرباز من و ارمنى راهنمايم در پنهان پرسشهائى دربارهء من كرده بود . به آن سربازى كه مسلمان بود با ملايمت فشار آوردند كه مرا رها كند ولى او چنين نكرد ؛ و ليكن دربارهء ارمنى ، چونكه هيچگونه دليلى در دست نبود كه ملاحظهاى نسبت به او بكنند و گمان مىكردند كه او از سبب حقيقى مسافرت من آگاه است او را به زندان تنگى انداختند و شكنجهاش دادند و در آنجا از او به زور اعترافاتى گرفتند . بارى او را به فرمان محمود پاشاى بدجنس خفه كردند و من بعدها به اين كار پىبردم . فرداى آن روز من نزد پاشا رفتم و ديدم كه ملاها و آقاهاى كرد دوروبرش را گرفتهاند . او مرا در يك تالار بسيار درازى پذيرفت و خيلى ملاحظهام را كرد و حتى با يك حالت به ظاهر دوستانهاى به من گفت « اى جوان مىخواهم كه عين راستى را بدانم ؛ از هيچچيز نترس ، به من بگو كه چه كس ترا به اينجا فرستاده و در چه كشورى تو زبان ما را آموختهاى ؛ بدان كه من با زور مىتوانم اين اطلاعات را از تو به دست بياورم درحالى كه با نرمى دارم از تو در اينباره مىپرسم . » چون من ايستادگى مىكردم كه هيچگونه اعترافى نكنم محمود با صداى خشمگين فرياد زد كه « من به خدا و پيغمبر سوگند مىخورم كه همهچيز را خواهم دانست و از دهان خودت آنها را بيرون مىكشم ! تو عيسوى هستى و در اروپا زائيده شدهاى