موريتس دو كوتز بوئه ( مترجم : محمود هدايت )
134
مسافرت به ايران بمعيت سفير كبير روسيه در سال 1817 م ( فارسى )
سفيدهء صبح بيستم ژوئن در هوائى فوقالعاده خوب و ملايم از زينجيلآباد خارج شده ظهر بقريهء ورزقان رسيديم ، و در سايهء جنگل كوچك زردآلواردو زديم ، متأسفانه نشاط ما از مشاهدهء اين مناظر دوامى نداشت چه سورچىها گفتند كه ديگر به اين زوديها درخت نخواهيم ديد و مجددا اين پيشبينى بحقيقت پيوست . گرچه ورزقان از نقطهءنظر طراوت و صفا قابل مقايسه با زينجيلآباد نيست ولى مناظر آن نيز فوقالعاده جالب توجه است ، و رودخانهء كوچكى از آن ميگذرد بقاياى عمارت قديمىاى درين محل مشاهده شد كه با اين نقاط متعلق به برادر صادق - خان بدبخت است كه قبلا مالك اين قريه بوده . داستان اين صادقخان خيلى غمانگيز است . وقتى كه پادشاه فعلى بسرير سلطنت استوار آمد با طوايف بسيارى جنگيده بسركوبى آنان موفق شد . صادقخان بمقتدر و متمولترين قبيله رياست داشت ، و چندى نيز مقاومت نمود ولى آخرالامر از فشار دشمن خسته شده شكست خورد . همين كه كار بدينجا كشيد مجبورا بگرجستان روس پناهنده شد . پس از چندى سلطان ايران رسولى نزد وى فرستاده او را بمراحم و الطاف خود دلگرم ساخت و اطمينان داد كه قضاياى گذشته را فراموش كرده است . صادقخان دلگرم بدين مواعيد به ورزقان مراجعت نموده مالك املاك خود گرديد ، دوستانش او را مطمئن ساختند كه در محافظتش كوتاهى نخواهند كرد ، او هم آشكارا خود را بطهران رسانيد ولى در طهران به بدترين عقوبتها گرفتار آمد ؛ چه او را بزندانى درافكندند و در را به گل برآوردند ، بيچاره از فرط گرسنگى نصف دستهاى خود را خورده بود . بايد اين نكته را متذكر شد كه براى چنين مردم بىتربيتى نبايد قوانين به اين سختى وضع كرد ، ولى سلطان فعلى بسيار رحيم است و تاريخ ايران سلطنتى بدين عدل و انصاف نشان نميدهد .