عبد الحسين خان ملك المؤرخين ( لسان السلطنه )
877
مرآت الوقايع مظفرى ( فارسى )
طهران در شب بيست و هفتم رمضان ، اتابيك آقا سيد جمال واعظ را به منزل احضار كرد و گفت سيد چرا از دولت بد مىگويى ؟ جواب داد خداوند به پيغمبرش يا سيد خطاب كرد ، به علاوه من از روى قرآن حرف مىزنم ، اگر غير از آن باشد بفرماييد مرا از منبر به زير آرند . بعد از گفتگوها اتابيك با او آهسته گفت خواهش دارم از دولت بد نگوئى . طهران در روز پانزدهم شوال 1323 ، علاء الدوله حكمران طهران جمعى از تجار قند فروش را احضار كرد و گفت چرا قند را كه يك من شش هزار بايد بفروشيد « 1 » ، هفت هزار يا بيشتر مىفروشيد ؟ چند نفر از تجار سقط فروش كه سيد بودند و با آبرو گفتند ما حق مال خود را داريم كه به هر قيمت مىخواهيم بفروشيم و خيلى آن چند سيد جسور بودند و اقوام زياد دارند . علاء [ الدوله ] گفت من هم اختيار خود را دارم ، چوب بياوريد و آنها را با اينكه بعضى پيرمرد بودند « 2 » به چوب بست و چوب زياد زد و رها كرد . آنها شبانه اقوام خود را از سادات جمع كرده و شكايت نمودند و فردا مجتمعا با بعضى از سادات و طلاب به خانهء امام جمعه رفتند و او را از ماجرى خبر دادند كه پاهاى ما را علاء الدوله زخم كرده ، البته بايد به مسجد شاه بيايى و چون آنجا متعلق به شاه است پناه آوردهايم . امام جمعه گفت بد شده ، مثل اين است كه به من چوب زده ، شما آسوده باشيد كه من اصلاح مىنمايم . گفتند ما از اينجا نمىرويم و ماندند و امام جمعه را نگاهداشتند و گفتند مىرويم آقا سيد عبد اللّه مجتهد را نيز به « 3 » اينجا مىآوريم و با چوب براى حفظ خود به خانهء او رفتند « 4 » و او را هم با خود همراه كرده به مسجد آوردند و پس از آن دسته دسته شده به خانهء ساير علما و مجتهدين رفته آنها را حاضر كردند . آقا شيخ فضل اللّه كه
--> ( 1 ) . در متن : چرا بايد قند را كه يك من شش هزار بفروشيد . ( 2 ) . در متن : و آنها كه بااينكه بعضى از آنها پيرمرد بودند . ( 3 ) . متن : در اينجا ( 4 ) . يعنى همراه خود چوب بردند به منظور جلوگيرى از حمله احتمالى مأمورين علاء الدوله .