عبد الحسين خان ملك المؤرخين ( لسان السلطنه )

743

مرآت الوقايع مظفرى ( فارسى )

عهد خود بود . از طايفهء اويسى است . اصلا از يزد و ساكن طهران بود ، جدش نيز از معروفين عرفاست . مريد حاجى ميرزا محمد صفاى صوفى « 1 » است كه مزارش در باغ صفائيه نزديك چشمه على طهران است كه ما بين شهر طهران و زاويهء مقدسهء حضرت عبد العظيم عليه السّلام واقع است . بالجمله ، حاجى پيرزاده مردى ستوده اخلاق و شيرين كلام بود . جمعى از بزرگان طهران رشتهء ارادت او را به گردن داشتند ، از بعضى علوم ايرانى آگهى داشت و غزل نيكو [ مى ] سرود و اغلب اوقات در صفائيه منزل داشت . در سن شصت و هفت سالگى در طهران به مرض زكام و سينه پهلو درگذشت . پنج اولاد از او به جاى ماند . نعش او را در صفائيه كه از اين پيش معين كرده بود به خاك سپردند . غزل ذيل از او است - عليه الرحمة - . در اغلبى از ممالك سياحت كرده بود و سفرنامهء خود را نوشته . در سال هزار و سيصد و شش ، بعد از مراجعت از پاريس ، در قريهء اوين شميران براى ييلاق ، حاجى منزل كرده بود . ميرزا احمد خان نصير الدوله شيرازى خواست در عمارت او منزل كند ، ميرزا ابو الحسن حكيم الهى معروف به جلوه اين شعر را به حاجى نوشت : نوبت پاريس رفت و وقت اوين است * عارف نائين نه بند آن و نه اين است حاجى [ پيرزاده ] در بديهه غزل ذيل را گفت و در جواب حكيم فرستاد : هركه به دل طالب طريق يقين است * مژده دهيدش كه رهنما به « اوين » است گر تو همى رهنما طلب كنى از حق * راهنماى طريق شرع همين است مستى از او جويد آنكه خام و فسرده است * شادى از او جويد آنكه زار و غمين است گرچه به ظاهر فقير ليك به معنى * ملك سليمانش زير نقش نگين است يافت شرافت « اوين » ز مقدم عاليش * چون كه مكان را شرافتى ز مكين است

--> ( 1 ) . حاجى ميرزا صفا مرد تيزهوش و خوش‌سخن و بلندنظرى بود كه سالها در استانبول اقامت داشت و حاجى ميرزا حسين خان مشير الدوله از وجود او براى حل مسائل مربوط به اختلافات شيعه و سنى در عثمانى سود برد تا اين‌كه حاجى ميرزا صفا در نهم رمضان 1291 درگذشت و مشير الدوله صحن و مزار و بقعه‌اى براى او به نام صفائيه در جنوب تهران ترتيب داد . اين نكته را بايد يادآور شوم كه حاجى ميرزا صفا اصلا مازندرانى بود و نام و نشان درست او رضا قلى خان سوادكوهى است متولد سال 1212 هجرى ( ر . ك روزنامه شرف شماره 85 ) .