محمد على خان رشوند

61

مجمل رشوند ( فارسى )

ساخت . ولى داراب ميرزا در قسط سيم در چهار موجهء اضطراب افتاده ، در ميان پنج ماه به ششدر شش و پنج شش ناحيهء رودبار افتاده ، نواب سلطان ابراهيم ميرزا هفت سوار به فانفين فرستاده ، در ساعت هشت اطراف عمارت كه شكون نداشت و محل سكون داراب ميرزا در آن محل واقع شده بود ، محاصره كرده ، نه نفر از كسان او را گرفتند و پسرهاى داراب ميرزا شبينه در شب شنبه فرار ده ساعته به شهر پى نخود سياه رفتند . خود داراب ميرزا را به حسن‌آباد برده ، با حرفهاى خشن محبوس ، گندم و ارزنى كه در محال ضبطى از شتوى و صيفى پس كشيده و خودش را در كمال حسن ، يراق چين و مشار اليه با چين ابرو خيال فرار چين و ختن مىنمود . بوسيله رسيله و به رسالهء مراسله يك نفر فرستاده ، عاليجاه رضا قلى خان كه ختن او بود مطلع ساخته ، و معظم اليه كه در سر عمارت تشريف داشت ، شرحى نگاشته ، متون آن‌كه مكنون بر يكجهتى بود اين بود كه اكنون گيرودار او خلاف صرفهء ديوان است . باز به اقتضاى مصلحت ماش بفرستيم و او را توسط نمائيم تا امرش بالمرّه از نظم عارى نشود . او را مانند پياز ، در خانهء تو در تو حبس كردن و جنس او را پس كشيدن و مثل سير برهنه ساختن خلاف است . از جمله سپر عدسى او را چرا بايد مهترى بربايد ، از مهترى شما بعيد است و چهل روز بعيد ماند جهل خود جزاى او اينها نيست . شاهزاده در حسن‌آباد يك جو پروا نكرده ، چو آب جواب نوشت كه پس شما پا پيش گذاشته ، ضامن شويد و يا به نيش دل‌آزار او را به حرفهاى ناملايم خواهم مجروح ساخت ، كه اين مدت به خيال نسيه به جبال رودبار و حبال اطمينان من چون پسته خندان و چندان خون در دل مردم بسته كه همگى در آزارند . مجددا نوشته شد كه سربسته فندق آسا مرخصش كن و الّا گردو مانند از هر طرف صدائى برمىخيزد . آن روز كه ما مىگفتيم مرجمك در دهنها نمىخيسيد حالا كه ما باقلا نخورده‌ايم . لابد چند نفر رندان فرستاده ، او را از زندان خلاص كرده كه از بيراهه به شهر برود . آن روز را مفقود الاثر و معدوم الخبر شد . وقت شام بيصدا داراب ميرزا از پاى گدوك كه مسدود بود 60 به ميل خود ميل