محمد على خان رشوند
43
مجمل رشوند ( فارسى )
شاهزاده جميع اعيان و اشراف را خبر كردند ، در خدمت نواب جهانبخش ميرزا ، به استقبال شتافته ، الى سلطانآباد عنان را نكشيدند . در قريهء مذكور ميان باغات ميانه گزين استراحت شدند . محمد جعفر بيك يوزباشى را پيش فرستاد . قريب به ظهر ايلچى به سلطانآباد رسيد . جميع اشراف تعارفهاى رسميه به عمل آورده ، وارد شهر شدند . از اتفاقات يك نفر از صاحب منصبان ايلچى مرده ، در همه شهريك نفر نصرانى جستند كه به آداب خودشان دعاها خوانده و ملبوس ابريشم پوشانيده ، در قبرستانى كه خود در كتب خود داشتند ، سرپا مدفون ساختند 43 و مجلاتى ممهور و به دولت فرستادند . فرداى ديگر تا بيرون دروازه بدرقه كردند ، از آنجا به كالسكه نشسته ، ما در خدمت ميرزا هاشم وزير عود نموديم . چند روز كه گذشت ، خبر رسيد كه نواب سيف الله ميرزا وارد حسنآباد شدند . مجموع شهر را از عارف و عامى مطلع ساختند . شاهزادگان به هوس قبول كردن رودبار همان شب به حسنآباد قبح و حسن اشياء را به كنار گذاشته ، نواب سلطان ابراهيم ميرزا كه برادر بزرگ بود ، ملازمت را قبول ، همانجا نوشتهء رودبار و الموت را داده خراب و آباد ، با اينكه پانصد تومان خرابه داشت ، قبول كرده و هزار تومان هم پيشكش داد . فرداى آن اعيان با نواب جهانبخش ميرزا و وزير و سركردگان و عاليجاه ميرزا محمد رضا هريك سوارى يل تاتل اريك از يك فرسخى به ركاب پيوسته ، شاهزادگان كه طالب چنين روز و ريزهخوار خوان چنان حاكمى بودند ، اطراف كالسكه را مانند نگين انگشتر گرفته ، سيف الله ميرزا يك تن واحد با فرّ فرعونى و شدّ شدّادى در كالسكه نشسته ، به همان تفرعن و شكوه پيش وارد الله قاپى شده ، شاهزادگانى كه لب شكوه از وزير و بدگوئى از حقير داشتند ، در ايوان ركنيه زكينه نشستند . صف عظما و اعيان و عمال خجسته اعمال و سركردگان بسته ، شعرا آغاز مدحگسترى كه برجيس بر جنس ايشان سخريه مىكرد ، شعرى خواندند و شعيرى گرفتند . شاهزادگان غير ملتحى كه هميشه ملتجى ديگران بودند ، چون بنات النعش حلقه زده ، از باطيهء باديه شربت مىخواستند و در خوردن نبات و شكستن كاسهنبات 44 مقدّم و مؤخر ايستاده ، چون ذابح خودكشى