محمد على خان رشوند

38

مجمل رشوند ( فارسى )

را كه در نظر مخاصمين افعى صفت ، خاصيت زمرّد مىبخشيد ، زمردى و مردمى كه داشت بوسيده و پوشيده ، باعيان و اشراف و فراش و باغبان و باغيان باسراف شيرينيها دادند . شعرا اشعار روشن‌تر از شعرا به روش خوب و اسلوب مرغوب خوانده ، هركس در معانى اشعار اشعارى فرمود . در آن ميان عاليجاه ميرزا محمد رضا صحبت وقايع‌نگارى حقير و گزارش جلد اول مجمل را كه ملاحظه كرده بود ، اجمالا به وزير معروض داشت كه تاريخى به تجنيس كتبى و بعضى به جناس تام محمد على رشوند به حيّز تحرير برآورده كه اهل نحرير در تعمق آن آگاه مىشوند ، از هر باب در اين باب سخن از سجن دهان و ذال مستقيمه برآمده ، رفع شجن حضار گرديد . از مصلى به ازدحام عام عود فرمودند . در آن عام كه والى حاكم بود ، بدون هول و هراس « 1 » بر مردم گذشته ، بسيار در آن حول خوش گذشت . ولى قدر والى را اهالى قزوين ندانستند و قدر طبيعتشان ظرفيت نداشت . در كارشكنى والى ولايتى برآمده ، خاصه ملك التجار 37 و جناب شيخ الاسلام . مجملا امورات ديوانى و بازارى را صورت داده ، ولى همهمه‌اى بود كه كار والى بيصورت است . خصوصا داراب ميرزا و ساير شاهزادگان . در سر در جناب شيخ چند روز به عمد تعويق انداختم كه اسبى بايد ابتياع شود . از اينكه در شب نوروز اسبى به جهت عاليجاه مقرب الخاقان ميرزا محمد على خان لاهجى 38 فرستاده بودم و عاليجاه معزى اليه هم درخور شأن خود تعارفى فرستاده بود ، لازم آمد اسبى ابتياع شود . چند رأس آوردند كه پسند نشد . بالاخره اسبى از آقا رضاى قزوينى كه با حقير لازمهء آشتى و فروتنى داشت خريده ، طرف عصر به اصرار وزير سوار شده مقارن غروب وارد مياق شده ، از آنجا شب ديگر به سوته‌كش وارد شده ، امر آنجا را قرارى داده . چون آن سال اهالى خسرود فرارى و يك من زراعت نشده بود ، محض خرابى آنجا و مختص جمع‌آورى رعيّت به آنجا آمده بجز دو درخت چنار و شقايق بىشمار و علف بسيار ، ديّارى در آن ديار نبود . نكتهء

--> ( 1 ) . در نسخهء اصل : حول و هراس