ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
85
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )
همچنين جايگاهى بداد . و بيست و اند سال اندرين پادشاهى بماند تا ملك از بهارتان برفت - چنان كه گفته شود بعد ازين ، إن شاء اللّه تعالى . ذكر پادشاهى بهارتان و فانمين چنين روايت كند كه فور ، ملك الملوك هندوان ، از فرزندان مهراجان بود كه در عهد ضحّاك و افريدون بودند ، از نسل حام . و فور چون بمرد او را دو پسر بود ، يكى را نام دهرات و ديگر را فان . و دهرات نابينا بود و فان كودك . پس ازين سبب از هر گوشهيى دشمنان سر برآوردند ، و هركسى طرفى قرار گرفت . پس دهرات چون فان بزرگ گشت او را پيش خواند و بسيارى پندها داد و گفت : " كار اين پادشاهى درياب و ضايع مكن ، تا نام پدران ما زنده گردد و ما را بد نگويند كه ناشايسته آمدند . " و فان به فرمان برادر و نصيحتهاى او سپاه بساخت و بيرون رفت . و همهى كشور هندوستان را طواف كرد و بسيارى كارها رفت تا پادشاهى مستخلص كرد ، و دشمنان برداشت و سوى برادر بازگشت ، و باستاد بپاى . و آفرين كرد و گفتا : " هرچه ملك فرمود كردم . " دهرات برخاست و برادر را در كنار گرفت و بر تخت نشاند و گفت : " كار مردان كردى ، و بيغاره از ما دور گشت . اكنون اين پادشاهى ترا سزد ، كه من پير گشتم و بينايى نيست ، و ترا بهره بيشتر اندر مملكت . " فان گفت : " هرگز مباد كه من بر ملك برترى جويم ، و ترا چون بندهام ايستاده به فرمان . و اگر ملك چنين سخن گويد و فرمايد خويشتن بسوزم يا در جهان آواره شوم . " و انگشترى در انگشت دهرات كرد و تاج بر سرش نهاد . دهرات گفتا : " يك ره كه چنين ميگويى فرمان تراست . " و يك نيمه از پادشاهى برادر را داد ، فان ، و خود به پادشاهى و داد گستردن پرداخت . و دهرات را صد پسر بودند ، و يكى دختر از يك مادر ، نام او قندهار . و مهترين پسر را دجوشن نام بود ، و دختر را دسل - آنكه ذكر ايشان گفته شد . و اين تخمه را بهارت خوانند ، و ديگران را فانمين . و ايشان پنج برادر بودند از فرزندان فان ، و مهتر ايشان چهتل بود و ديگر بهمسين و سه ديگر اجن و چهارم شهديب و پنجم نول ؛ و هر يكى ازين برادران به هنرى موصوف بودهاند . و چنان بود حديث فان كه او شكار دوست بود عظيم ، و همه شب گرديدى به شكار جستن . پس گويد جماعتى از برهمنان هندوان و زاهدان بر كوهى مقام داشتند . و يكى مرد زاهد مستجاب الدّعوه ازيشان روزى دو آهو را ديد كه با هم جفت گشتند . زاهد را شهوت غلبه كرد و انديشيد كه اگر كام دل براند رسوا گردد . پس