ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
86
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح نجم الدين سيف آبادى ) ( فارسى )
دعا كرد تا خداى تعالى وى را آهو گرداند و جفت گيرد و باز مردم شود تا رازش پوشيده ماند . و همچنين ببود . زاهد آهو گشت و يكى آهوى ماده به چنگ آورد به شب اندر و با وى همىشوريد . قضا را فان در آنساعت آنجا رسيد ، تاريك بود ، بر بانگ آهو و شورش آهو را ديد كه با هم جفت گشتند ، و يكى ازان دو آهو زاهد مستجاب الدّعوه بود . فان تيرى بينداخت . و دران وقت زاهد برنشسته بود ، تير بر شكمش رسيد و بيفتاد ، و بر صورت خود بازگشت و در خون همىغلتيد . گفت : " يا ربّ ، آن كس كه شهوت بر من ببريد ، تو او را به وقت شهوت مرگ ده . " فان فراز رسيد ، آن حال ديد ، خيره گشت و سخن پرسيد . زاهد قصّه بگفت و جان همى كند . فان گفتا : " من ندانستم ، و حلالى خواست . " زاهد گفت : " حلال كردم ، و ليكن رفت بدان دعا كه كردم . " اين بگفت و زاهد بمرد . پس فان غمى گشت سخت ، كه او را دو زن بودند سخت نيكو ، ملكزاده . نام يكى فوندر و ديگر ماذر . پس پيش ملك دهرات رفت و اين قصّه بگفت . دهرات غمى گشت . فان گفت : " مرا اكنون مژهى زندگانى برفت ، و پادشاهى فگار ، كه مراد دل ازان نيابم . به كوه زاهدان روم به پرستش ، تا آن جهان را ساخته باشم ، كه ازين جهان اوميد برخاست . دهرات درماند و هيچ نتوانست گفتن . و فان همه مملكت بماند و به كوه رفت . زنانش گفتند : " ما با تو بياييم هركجا باشى . " و همچنان كردند . روزگارى برآمد و فان اندر پرستش خداى تعالى كار به درجهيى بزرگ رسانيد ، و زنانش همچنان مستجاب الدّعوه شدند . پس آخر كار چنان كه گفته است نقل ميبايد كرد - اگرچه نامعقولست ، و اين عهده بر ما لازم نيست - گويد فان خفته بود به وقت آفتاب فروشدن . زنش ، ماذر ، فوندر را گفت : " بيدارش كن ، تا چيزى بخورد . " - و ايشان بدان وقت چيزى خوردندى ، و اگر آفتاب فروشدى تا روز ديگر همان وقت نشايستى هيچ خوردن - فوندر گفت : " من آفتاب را بدارم ، تا فان بيدار شود . " و جامه از ساق خود برگرفت و آفتاب همىپاييد تا فان بيدار گشت و چيزى بخورد . پس ساق بپوشيد . آفتاب غايب گشت و ستاره پيدا شد ، چنان كه دو ساعت از شب گذشته باشد . فان گفت : " اينچه حالست ؟ " فوندر قصّه او را بازگفت . فان گفت : " مرا چه نصيب ازين زندگانى ايشان ، كه آفتاب به ديدارشان مقام كند ؟ من خود را بازدارم از بهر زندگانى . " پس بفرمود تا جايگاه سوختن بساختند ، و هرچه با وى بود برهمنان را داد . و زنان را گفت : " بايد كه هيچ مرد بر شما كامگار نباشد و نگردد . " و آهنگ فوندر كرد . چون