ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
520
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
خواندندى مردى شجاع و دلير بود بروزگار يزدجرد بن شهريار آخر ملوك عجم ، و گويند وقتى اين مرد بنزديك مداين بر سر بول نشسته بود و يزدگرد از مداين تماشا ميكرد ، ناگاه شيرى قصد اين مرد كرد ، او هنوز بول تمام نكرده بود برخاست و با شير برآويخت و شير را هلاك كرد ، و با جا نشست كه بول تمام بكند ، ناگاه جفت اين شير روى نمود ، و او همچنان شلوار نابسته آن شير را نيز بكشت ، و يزدجرد از شجاعت و نيرو [ ى ] او عجب ماند ، او را بخواند ، و سبب شجاعت او بپرسيد و او را كرامت كرد ، او گفت مرا چيزى هست ازين عجبتر ، يزدگرد گفت آن چيست ؟ گفت هفت سال است تا مرا جرب است يعنى گر ، [ 1 ] [ و ] خويشتن را نخاريدم ! پس يزدجرد را عجب آمد ، و آن ناحيت به دو داد و او بدان ناحيت آمد و چشمها را بگشاد و بنياد اسدآباد ( 344 - آ ) بنهاد ، و شهرى كوچك هست پيرامون كوه نهاده است بر هفت فرسنگى شهر همدان ، و آبى اندك دارد ، و همهء مردمش غريب دوست باشند . همدان : شهريست كه در عراق و خراسان متفقاند كه بدرستى هواء آن شهر نيست ، و مردمش غريب دوست باشند ، و درويشدار ، و در بنياد همدان قديما اختلافست ، قومى گويند همدان قديم آنجا بوده است كه اكنون سيستان است [ 2 ] و آن ديهى است نزديكى همدان ، و ملكى از ملكان عجم كه او را داراب بن ارفحشد خواندند آنجايگاه فرود آمد و پسرى از آن اين ملك به شكار رفت در آن نواحى ، اين جايگاه كه اكنون شهرستان است چشمهء بود ، شكار در آن جايگه رفت ، و اسپ ملكزاده را در آن جايگه برد و لجمه [ 3 ] و وحل بود ، قضاء خداى چنان
--> [ ( 1 ) ] ظ : گرى : گر به فارسى مرضى است جلدى كه از سرايت جراثيم توليد شود و جرب معرب آنست و اين مرضي است كه خارش بسيار دارد و در كشهاى ران و زير بغل ولاى انگشتان بيشتر پيدا شود و در شب زيادتر از روز بخارد و با روغنى كه گوگرد در آن حل كرده باشند و شستشو و پاك داشتن جامه معالجه پذيرد [ ( 2 ) ] كذا . . . و سيستان در نواحى همدان ديده نشد و شايد ( سفسان ) باشد كه از رساتيق همدان بوده است ( رك : البلدان ابن فقيه ص 239 ) [ ( 3 ) ] لجمه بضم بمعنى كوه مسطح ، و لجمهء وادى دهانهء آنست ( المنجد ) و اين دو معني مناسب محل نيست و شايد اجمه است بمعنى بيشه يا ملمحه درياچهء نمك .