ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

11

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

آن ، پس اكنون جهودان از تورات حكايت مىكنند كه از ابتداء فرزند زادن ، تا سال هجرت چهار هزار و چهل و دو سالست و سه ماه ، و ترسايان در انجيل [ 1 ] پنجهزار و نهصد و هفتاد [ 2 ] و سه سال و سه ماه همى گويند ، و اين خلاف همه از لفظهاى عبرى است ، و پارسيان از كتاب آبستا [ 3 ] كه زردشت آوردست شريعت ايشان را چنين گويند كه از گاه كيومرث پدر مردم ، يعنى آدم ، تا آخر يزدجرد شهريار ، چهار هزار و صد و هشتاد [ و دو ] سال و ده [ 4 ] ماه و نوزده روز بودست ، و چنان ( 8 - آ ) گويند كه [ به ] هرمين بمصر نبشتست ، كه بنا در وقتى كردند كه نسر الطّائر اندر سرطان بود به سه درجه ، و از راه حساب تا اكنون كما بيش سى هزار سال تواند بود ، و هرمين از عجايبهاء [ 5 ] عالم است ، از جوهرى كرده‌اند كه كس نداند كه آن چيست ، و چگونه كردست ، و هيچ چيز بدان كار [ گر ] نيايد [ 6 ] ، و اكنون چنان شنيدم كه مقدار چهل گز اندر چهل زيادت باشد ، بنا بيكى پاره ، و سرش سخت باريك برسان ميلى ، و حقيقت چگونگى آن كس نداند ، كه چرا كردند ، و بكدام ايّام ، و خداى عليمست بدان . و منجمان چيزى همى گويند اندر تاريخ كه همه مقالتها بدان ضايع كردند ، گويند كه از عمر دنياى لواكه [ 7 ] [ ستاره ] از اول حمل روان گشت تا آن روز كه متوكل بدمشق رفت چهار هزار هزار و سه بار و سيصد هزار و بيست هزار [ 8 ] سال بودست بسالهاى افتاب ، و اندر حساب سالها همچنان تفاوتهاست ، از جهت آنك به زمين يونان و قبط و روم و سريانيان و پارس از سير آفتاب شمرند ، و هندوان و عرب و جهود و ترسا و مسلمان ، از سير قمر حساب كنند ، پس تفاوتها افتد ، و سالهاى شمسى را همچنين چون بسيار بگذرد بكبيسه حاجت افتد ، كه اندر هر چهار سال يك روز تفاوت كند و اندر سالهاى اسكندر كبيسه كرده‌اند ، و در اسلام بروزگار معتضد همچنان ، ( 8 - ب ) و شرح آن دراز است ، واجب

--> [ ( 1 ) ] حمزه : تورية - ايضا ( ص 11 ) [ ( 2 ) ] حمزه : تسعين ( ص 11 ) [ ( 3 ) ] متن : آيستا ، صحيح : ابستا ، و اصل : آويستاك ، يعنى محكم و شريعت استوار . و ابستا و اوستا و استا و است هم آمده است . [ ( 4 ) ] اصل : دو ( از حمزه ) [ ( 5 ) ] عجايبها ، بقاعدهء نحوى درست نيست ، چه عجايب خود جمعست و هاء جمع فارسى زايد ، ليكن قديم بسبب عدم انس عموم به زبان عربى و نشناختن جموع در غالب جمعهاى عربى علامتى از جمع فارسى از هاء يا آن مىافزوده‌اند للتاكيد . منوچهرى گويد : منازلها ببر و راه بگسل . فرخى گويد : مر ترا معجزاتهاست بسى . [ ( 6 ) ] اصل : نيابد . [ ( 7 ) ] كذا ؟ . حمزه : قد مضى من عمر الدنيا منذ أول يوم سارت فيه الكواكب من رأس الحمل ( ص 11 ) [ ( 8 ) ] حمزه : اربعة آلاف الف الف ثلث مرّات و ثلثمائة الف الف و عشرون الف الف لسنى الشمس ( ص 11 ) .