ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

505

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

و مدتى برآمد و كارها نظام گرفت مرا ديگر باره هوس بازرگانى خاست ، ملك بوزير سپردم و كشتيها راست بكردم و بازرگانان را با خبر كردم و چون موسم آمد در دريا نشستم و چند ماه بر باد خوش ميرانديم پس ناگاه بادى برآمد و لنگرها بگسست و بادبانها بشكست و سه شبانروز ندانستيم كه بر آسمانيم يا بر زمين ، بعد سه روز كه باد بنشست پيش كار كشتى نگاه كرد و فرياد برآورد و زارى كرد كه اى مسلمانان شهادت بياريد كه كار ما به آخر رسيد و كس از اين جايگاه نرهد ، ما گفتيم آخر چه افتاده است ؟ گفت نگاه كنيد و آن سبزى به‌بينيد ، در ميان دريا درختى است و اين آب دريا جمله در پاى آن درخت بسوراخى فرو ميرود ، و چون كشتى ما گرد خويش گشتن گرفت و مىدويد و درخت بلندتر پيدا شد و تاريكى سوراخ با ديد مىآمد ، و ما شهادت ميآورديم تا عاقبت همه ( 334 - آ ) كشتيها بدان سوراخ فرو شد و آواز گريه و نفير خلق مىآمد ، چون نوبت بكشتى ما رسيد ، من دست در شاخى از آن درخت زدم بهزار جهد و حيلت پارهء بر بالاتر شدم و تا زمانى بسيار گفتم مىبايد مردن ، چون زمانى برآمد رمقى زندگى با من نمانده بود ، چون با خويشتن آمدم بر بالاتر شدم گفتم هر آينه مىبايد مردن اما يك روزى آخر بمانم ، چون شب درآمد مرغى سفيد چندانك شترى بيامد و بر آن درخت نشست من در زير شاخها [ 1 ] . . .

--> [ ( 1 ) ] از اينجا ظاهرا ورقى يا بيشتر افتاده است ، ولى مطلب تقريبا پيداست و شبيه است بيكى از افسانهاى سندباد بحرى در الف ليلة و ليلة ( هزار و يك شب ) و خلاصه‌اش آنست كه : مرغى بزرگ ميآيد و بر درخت مىنشيند و مرد باميد نجات همان شب يا شبى ديگر دستار خود را گشوده در آن هنگام كه مرغ خفته است بر پاى مرغ استوار كرده و يك سر دستار را بر كمر خود محكم مىكند : و بامداد مرغ پرواز