ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
506
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
( 334 - ب ) خالى كردم و رخت بنهادم ، و بهر دو روز هر كسى را كه زنده در آنجا افكندند حالى بدان كارد بكشتمى ، و نان و آب سه روزه بر گرفتمى ، تا يك روز زنى را كه زن خواهر [ 1 ] من بود زنده با شوهر مرده در آنجا افكندند ، و چون او مرا بديد باز شناخت و من برضاء وى با وى عقد بستم و او را بخواستم و هم بر آن قاعده مىرفتم و مرا از وى فرزندان آمدند و بعد از آن درايستادم و در گوشهء چاه همه روز نقب مىگرفتم بدان كارد تا آخر سوراخى بر كنار دريا كردم [ 2 ] و همه روز مىنشستم تا روزى كشتى ديدم ايزار بر سر چوبى كردم و بجنبانيدم تا كشتى آنجا آمد و مرا با فرزندان در كشتى گرفتند و همين سؤال بكردند و همين حال با ايشان بگفتم و مرا با ولايت خويش رسانيدند و من همچنان با سر پادشاهى افتادم و مرا از آن زن فرزندان بسيار آمدند اينست حكايت فرزندان من و نسب ايشان . و جمع كننده و نويسنده چنين ميگويد كه در اخبار اسكندر چنين خواندم كه اسكندر بدين ولايت رسيد ، البته در زبان آن قوم نميديدم [ 3 ] از خداى عزّ و جل در
--> [ ( ) ] كرده او را به هوا ميبرد و پس از دير زمانى كه مرغ بهواى طعمه بزمينى فرود ميآيد ، مرد خود را از مرغ جدا ساخته به زمين مىافتد و عاقبت بسر زمينى ميرسد كه مردم آن شهرستان سرهاشان چون سر اسپ است . و بشهرى از آن زمين ميرود و با وى مهربانى ميكنند و رئيس شهر با وى دل خوش كرده زنى به او ميدهند و رسم چنان بوده است در آن شهر كه اگر يكى از زوجين بميرند ديگرى را با وى در دخمهء عميقى كه براى اين كار در دامن كوهى مهياست و سر آن با سنگى عظيم پوشيده زنده بگور كنند و نان و آب سه روزه نيز با جسد مرده فرو گذارند و سر چاه را بدان سنگ بپوشند - از اتفاق بد زن وي مرده و او را با نعش زن و آب و نان در آن حفره فرو ميگذارند و سنگ بر سر چاه استوار ميكنند مرد دخمهء وسيعى مىبيند كه پر از استخوانهاى مردگانست ولى خود را نباخته آب و نانى را كه دارد بكمال اقتصاد و صرفهجوئى مصرف مىكند و جاى آسايش براى خود ميسازد و كاردى تدارك ديده مترصد مىشود تا هر زندهاى را كه فرو گذارند كشته آب و نان او را متصرف شود . . اينجاست كه كتاب گويد از قول آن مرد كه جائى براى خواب و راحت از استخوان مردگان خالى كردم . . . [ ( 1 ) ] يعنى : خواهر زن . [ ( 2 ) ] در الف ليله ، حكايت زن گرفتن نيست و سبب نجات را چنين گويد : روزى در آن تاريكى حس حركتى و همسى كردم و شبحى ديدم ، آن را دنبال كردم حيوانى ديدم كه بطمع مردگان در آن دخمه راه يافته بود پى او را برگرفتم سوراخى يافتم كه از پشت كوه كه دخمه در زير آنست بسبب حيوانات كنده شده است ، آن سوراخ را بشكافتم و مدتى رنج بردم تا از آن بيرون آمدم ديدم جائى از آن سوى كوه بر لب درياست ، ديرى مترصد بودم تا روزى از دور كشتى ديدم . . . الخ ( رجوع كن بهزار و يك شب چاپ خاور جلد سوم صفحهء 343 تا 357 سفر چهارم سندباد بحرى ) [ ( 3 ) ] كذا . . .