ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

504

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

و قاروره افكندن و شنا و آنچ مردان را به كار آيد ، و قرب پنج سال درين روزگار شد و همهء غلامان را چنان پرورش دادم كه اگر گفتمى همه خود را به آتش سوزان افكنند باك نداشتندى ، پس كشتيها بر قاعده راست بفرمودم كردن و بازرگانان را هيچ خبر نكردم ، و بعوض قماشات در كشتيها سلاحها نهان كردم و غلامان را بطريق بازرگانان برآوردم ، و در كشتى نشستم و قصد زنگبار كردم چون آنجا رسيدم همچنان بقاعده پيش ملك رفتم و قدرى نمك كه برده بودم پيش بردم و چون تقاضاء كنيزك كرد با ترجمان گفتم كنيزك آورده‌ام و در كشتى است اما بنده را يك آرزوست كه ملك يك روز بنده را بزرگ كند و بمهمان بنده آيد و بهزار جهد و حيلت ( 333 - آ ) ملك زنگبار را بمهمان بردم بكشتى ، و مجلسى نيكو بساختم و شراب نيكو سرخ و زرد و سفيد با خود برده بودم ، چون شب نزديك آمد مردم مىرفتند ، پس با خاصگيان ملك شفاعت كردم تا آن شب ملك آنجا باستد ، ملك اجابت كرد و با تنى ده از خاصگان بازايستاد ، و چون بهرى از شب برفت داروى بيهوشى در شراب افكندم ، همه باز خوردند و بيفتادند ، و بندى آهنين محكم از جهت ملك ساخته بودم ، بر دست و پاى او نهادم ، و ديگران را فرمودم تا بكشتند و به دريا انداختند ، و با ملاحان و غلامان گفتم ، اى پسران شما را از بهر چنين روزى داشتم و غلامان را بفرمودم تا همه سلاحها برگرفتند و ملاحان بادبانها بركشيدند و برانديم و باد يارى كرد چون روز شد پنجاه فرسنگ رانده بوديم ، و چندين غلام را بر زنگى موكل كرده بودم كه اگر و العياذ باللّه كارى افتد او را بكشند ، پس زنگيان خبر يافتند و در راه به چند نوبت پيش آمدند و جنگها [ ى ] سخت ميكردند و بر آخر ظفر ما را بود ، و از ميان ايشان بسلامت بيرون آمديم ، و بعد مدتى بولايت خويش رسيديم و من اين زنگى را بر اين درخت بستم و نذر كردم ( 333 - ب ) كه هر گاه چشم من بر وى افتد او را پنجاه چوب بدست خويش بزنم ، و اينست كه بر آن درخت بسته است . [ 1 ] اما حكايت پسران : بدان و آگاه باش كه چون از پدر پادشاهى با من افتاد

--> [ ( 1 ) ] شبيه اين قضيه را از روايت اسمعيلوپه در كتاب عجايب الهند تأليف بزرگ بن شهريار طبع بريل ( ص : 50 - 60 ) ملاحظه كنيد .