ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

503

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

كه نيكو روى باشد بياورى ، من قبول كردم و بازگشتم بر مراد و كام دل و باد يارى كرد و چون به شهر خويش رسيدم چندان نعمت جمع ( 332 - آ ) آمده بود كه در امكان نبايد ، ديگر باره مرا هوس افتاد ، و بازرگانان جمع آمدند ، و من يك كشتى پر نمك كردم ، و كنيزكى ماهرو بخريدم و روى بزنگبار نهاديم ، و چون بدانجا رسيديم نمك بملك زنگبار فرستادم كنيزك مرا گفتا اى ناجوانمرد خداى تعالى مكافات تو باز كناد كه من علوىام و از حله گريخته‌ام مرا بدزديدند و بفروختند ، من گفتم زودتر مىبايست گفت اين ساعت چون توانم كردن ؟ چون او را ببردند مرا غم و اندوهى عظيم بدل رسيد نماز ديگر ملك زنگيان مرا بنان خوردن خواند و هر روزى مرا بقاعده خواندى ، پس چون بخوان بنشستند طبقى زرّين بياوردند و پيش ملك بنهادند دستى از آن كنيزك بريان كرده بر آنجا نهاده ، من چون آن را بديدم روح از تن من بشد و لرزه بر من افتاد ، اما خود را به مردى بر جا بداشتم و با خداى تعالى نذر كردم كه اگر ازينجا بسلامت بر هم كين آن علويه را باز خواهم ، و بعد از آن بر زنگبار ناايمن گشتم ، و اين حكايات بازرگانان را بازگفتم ، ايشان نيز عظيم بترسيدند و در آن كوشيديم كه هر چه زودتر كار برآورديم و دستورى خواستيم ، و من بر قاعده پيش ملك رفتم و گفتم خدمتى كه باشد بفرمايد ، ملك گفت كنيزكى چند بياور و نمك بيار ( 332 - ب ) بسيار ، من گفتم بنده‌ام بهرچ شاه فرمايد ، و كشتى برانديم و باد خوش يارى كرد تا بولايت خويش باز رسيديم و پدرم گذشته بود ، تعزيت او بداشتيم ، و بازرگانان پراكنده شدند ، و من در ايستادم و غلامان مىخريدم ده ساله و يازده ساله و همه را فرض و سنت بفرمودم آموختن ، و استادان سلاح شور بياوردم و جمله را ادب سلاح و مردى از تير انداختن و نيزه داشتن و درق [ 1 ] و شمشير ،

--> [ ( 1 ) ] ظ : درقه ، الدرقه ( بفتحتين ) الترس من جلد ليس فيه خشب و لا عقب جمع درق ( المنجد ) و در فارسى درقه بفتح دال و سكون راء بجاى فتحه ديده شد فرخى گويد : تركش اى ترك به يك سو فكن و جامهء جنگ * چنگ برگير و بنه درقه و شمشير از چنگ